آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سهم من

اول یادم بماند که ...

 دوم

اینکه خواب های عجیب و غریب می بینم این شب ها. دیشب خواب می دیدم خیابان مستوفی را به سمت شمال دارم پیاده طی می کنم. بعد از مدتی حس می کنم که دزدی در تعقیبم است و احساس خطر می کنم. خیابان خلوت است و بجز من و او کسی نیست. بیشتر می ترسم. دنبال فرصت مناسبی هستم که فریاد بزنم و کمک بخواهم که پیکان سفیدی نزدیک می شود از رسیدن اش خوشحال می شوم. اما موقعی که می خواهم چیزی بگویم و از راننده در خواست کمک کنم متوجه می شوم که با دزد آشناست. در نهایت ترس و احساس بیچارگی از خواب بیدار شدم.

تمام شد. حالا بیدار شدیم:

سوم

امیر حسین راست می گفت. انگار پست پیش برای این وبلاگ نوشته نشده نبود. اما هر چه فکر کردم پس مال کدام وبلاگ بود به نتیجه ای نرسیدم!

 چهارم

صبح داشتم به سهم من فکر می کردم و ته زمینه ی ذهنم شعر فروغ با صدای خودش خوانده می شد که «آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد...»و نا خود آگاه توی پیش زمینه دنبال سهم خودم می گشتم!

اگر چه دامنه ی تعابیری که این سهم می تواند داشته باشد خیلی خیلی وسیع و گسترده است اما اگر یخوایم به یک نتیجه ی کوچک برسیم و بخواهیم به همان بسنده کنیم، به این نتیجه رسیدم که توی هر شبانه روز ۸۶۴۰۰ ثانیه هست. به قول خانم بیگل :‌بیست و چهار ساعت کامل! از بین این تعداد ثانیه که در اختیار ماست،‌ هر روز یافت می شوند چند تایی که  حضورشان به یادمان مانده باشد و شاید لبخندی زده باشیم. سهم من همان تکه هاست.

سهم دیروز :

«صبح زود بود. بجز من هنوز کسی در خانه بیدار نشده بود. به آشپز خانه که رسیدم، دامنه ی جنوی البرز غافلگیرم کرد. هوا تمیز و درخشان بود و رنگ آبی آسمان زیبا تر از هر روز. زاویه ی تابش خورشید طلوع ، آنچنان سایه روشن های تازه و زیبایی بر البرز مهربان انداخته بود که چند ثانیه ای نتوانستم چشم از آن بردارم. »

چند دقیقه بعد ، خورشید که بالاتر آمد ، آن سایه ها هم رفتند اما آن تصویر از یادم هیچوقت نمی رود. سهم دیروز من همان بود. و حالا دارم فکر می کنم بازی شیرینیست! می گردم لابه لای ثانیه های هر روز ببینم سهم من کجاست!‌

+ کتا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٦
comment نظرات ()