آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

رود نا تمام...

 

دارم به حس های امروزم فکر می کنم و به این نتیجه رسیدم که شاید امروز بتوانم دوباره برگردم به جلگه ای که آن رود آرام بهش رسیده بود....

چند روز پیش داشتم فایل هایی که گاه و بیگاه توی ورد یادداشت می کنم  را نگاه می کردم.

  چیزهایی لابه لای کار و بین ساعت های روز می آید به ذهنم که اگر در محیط  اتوکد باشم ، به یاد حاشیه های کاغذ پوستی ها میز های نقشه کشی قدیمی همانجا حواشی کارم می نویسم شان و بعد گاهی که گوشه و کنار صفحه ها پیدایشان می کنم ،  برایم چه تازه و دوست داشتنی اند. اما اگردر محیط اتوکد نباشم، ورد برایم به جای دفتر چه یادداشت کار میکند و نوشته های پراکنده ی زیادی آنجا پیدا میشود. گاهی بیچاره ها سر و ته دارند و  به سر انجام رسیده اند ، گاهی هم نه. ...

خلاصه در این گشت و گذار لا به لای فایل های ورد ، مثل اینکه دفتر چه یادداشتی را ورق بزنی و نوشته های از یاد رفته ای را پیدا کنی،‌ به یک پاراگراف رسیدم که نیمه مانده بود. هر چه فکر کردم نفهمیدم تحت تاثیر چه احساسی نوشته بودم اش. یا چه زمانی بوده حتی ! اما آن حس گم شده توی ذهنم ماند.

امروز که از احوال درونی سراغ خودم را گرفتم، دیدم جاهایی اطراف همان جلگه ی آرامم... شاید امروز بتوانم سعی کنم و  به یاد بیاورم. ...

« 

رودی آرام شده ام. از آن ها که در عبورشان شک می کنی. فکر می کنم به جلگه ی وسیعی رسیده ام. از دره های تنگ و آبریز های مرتفع گذشته ام. اینکه تا کجای دشت را بتوانم با همین آرامش سپری کنم را نمی دانم شاید پیش تر باز سرازیر شوم ، تند شوم، بخروشم و فرو ریزم اما این چنین ...

.

.

.

+ کتا ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٥
comment نظرات ()