آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خط

 

مثل یک تماشاچی. مثل یک دوربین. کارمن شده تماشا. نه اما دست هم دارم. دل هم دارم. دستی که کمک میکند و دلی که می سوزد.

صبح ساعت شش بیست دقیقه ساعت زنگ زد. بر خلاف تصور دیشب که موقع خواب رفتن فکرکرده بودم خوب خواهم خوابید و صبح سبک از خواب بر خواهم خواست، ...

 

حوصله ادامه دادن اش را ندارم. خط بالا را که نوشتم تلفن زنگ زد. رفتم آن خط را بردارم آن یکی خط هم زنگ زد. حالا کلی بین فکر هایم حرف و کلمه و فکر های دیگر آمده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.......- - - - ــ ــ ــ ــ ......          ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خط ذهنم

از وسط پاره شده

چند نقطه یا چند خط تیره؟

با چه باید ترمیم اش کرد؟

  


 

آدامس می جوم. تکه ی اول زندگی نامه ی "جلالی" که تایپ کرده ام را از  روی صفحه ی سفید "ورد" دوباره می خوانم و منتظرم که سیستم به نت وصل شود. یک شیطنت کوچک یعنی همین که وصل شوم و این تکه را جایی کپی کنم و شاید هم دمی به خمره بزنم و کامنت هایم را چک کنم. سیستم بعد از هر بار شماره گیری ارور میدهد. و من چند باره روی  ری-دایل کلیک می کنم. توی این انتظار که هر آن ممکن است با آمدن رئیس تمام شود، حس می کنم لحظه ها همینطور ساکت ساکت دور تا دورم نشسته اند و منتظرند ببینند چه می شود.

کسی چه می داند ! شاید این تکه را هم ته پست امروزم اضافه کردم...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۳
comment نظرات ()