آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱-

لبخند نزدیک

امیدی دور

کلمه هایی میان زمین و آسمان

و صد البته

خورشید مهربان مهر ماهی

 

۲-

دخترک با چه شوقی رفت مدرسه. اینجا می نویسم که ثبت شود. که بشود بعد رویش فکر کرد که چه عواملی باعث می شود که یک دخترک با این همه شوق منتظر آمدن ماه مهر باشد و از چهل و پنج روز پیش روز شماری کرده باشد که تابستان زود تر تمام شود و مهر ماه برسد...و بشود شمرد که تا چند سال بعد همین حس را خواهد داشت؟ انقدر از مدرسه رفتن خوشحال بود که انگار داشت می رفت توی بغل خوشبختی. صبح چشم هایش چه برقی می زد.

۳-

یادم باشد که می خواستم درباره ی ارزش سکوت فکر کنم.

اینکه هر صدا یا هر کلمه ای با سکوت معنا پیدا می کند.

درست مثل هر بودنی که با نبودن

 

۴- اینکه

 با کمال تاسف

دیروز در یک مجله ی خارجی خواندم که پاواروتی عزیز هم سرطان گرفته ...

۵-

پنج اینکه دیروز ...

دیروز بالاخره بعد از حدود هزار سال  و اگر بخواهم دقیق تر بگویم یازده سال! تصمیم گرفتم به افتخار رسیدن اول مهر، برای خودم یک کیف نو بخرم.

کیف قبلی ام را سال هفتاد و چهار خریده بودم. جریان خریدنش هم این بود که عصر چهارم آذر ماه سال هفتاد و چهار وقتی داشتم خسته و کوفته از دانشکده بر میگشتم و آن روز هم توی دانشکده اسکیس داشتیم و دست هایم پر از وسایل ترسیم و مداد رنگی بود، توی یکی از کوچه های فرعی شریعتی یک موتور سوار آمد و کیفم را زد و رفت. این کیفی که الان داشتم کیفی بود که بعد از سرقت کیف قبلی خریده بودم. خیلی هم معمولی و ارزان قیمت بود. اما من دوستش داشتم. حالا دیگر بندش خراب شده بود و هی از جا در می رفت. وقتش رسیده بود که یک کیف نو بخرم.

 یکی دو روز پیش کیف های تک چرم ِ شعبه ی میرزای شیرازی را دیده بودم . از یکی ش بدم نیامده بود. اما از چیزی که من می خواستم  بزرگ تر بود. یک کیفی در ذهنم بود که فکر می کردم قبلن توی تک چرم دیده ام. اما نبود. همین شد که گفتم برویم شعبه ی منوچهری را هم ببینیم. شاید آنجا باشد. خلاصه رفتیم منوچهری و آنجا هم نبود. تمام کیف فروشی های آنجا راهم گشتیم و یکی دو تا کیف که گرچه نه آنچنان که می خواستم اما خب از بقیه کمی بهتر بود را قیمت کردم. همینطور نا امید داشتم ویترین ها را نگاه می کردم که یک هو دیدم بله. خودش است. نه روی سرش دسته دارد و نه روی صورتش قفل. ساده و سیاه.

گفتم:« همین را می خواستم!» و رفتیم توی مغازه. شلوغ و پلوغ بود و کسی از مشتری نمی پرسید چه می خواهید. بعد از کمی سرگردانی بالاخره توانستم به یکی از فروشنده ها بگویم که:« کیف پشت ویترین را...» با بد اخلاقی گفت:« همان یک دانه است. اگر می خواهید از توی ویترین بیاورم اش. »گفتم:« اگر بیاورید ببینم اش ممنون می شوم.» آورد.

من که کیف را پسندیده بودم گل از گلم شکفت و گفتم:« می خواهم اش. چند است؟‌» قیمت را گفت. رئیس پرسید:« تخفیف چقدر دارد؟» ‌ گفت : «تخفیف ندارد.» رئیس گفت:« حتمن دارد. ما هر جا قیمت کردیم یک قیمت گفتند و یک تخفیف.»فروشنده گفت:« اگر صد در صد خواستید آن موقع می گویم. » رئیس اخم هایش رفت توی هم و به من گفت:« برویم چند جای دیگر را هم ببینیم.» و از مغازه رفت بیرون.  به فروشنده گفتم:« خب شما بگوئید آخرش چند دیگر. اینجوری که مشتری را از دست می دهید. همسرم با این برخورد دیگر بر نمی گردد توی این مغازه.» فروشنده گفت: بر نگردد!

معامله نشد و از مغازه رفتیم بیرون.

چند تا کیف فروشی دیگر ندیده مانده بود. آنها را هم دیدیم و آنکه من می خواستم نبود. توی کل منوچهری که پر از کیف فروشی است، یک دانه بود. آن هم توی همان یک مغازه ای که به علت بد اخلاقی فروشنده معامله به هم خورد.

دست از پا دراز تر سوار ماشین شدیم و برگشتیم. توی راه رئیس به من گفت که تو چرا انقدر ساده ای؟ چرا صاف و پوست کنده یه هو می گی می خوام همین کیفو؟‌ اینجوری که معلومه یارو تخفیف نمی ده!

توی دلم فکر کردم که خب تخفیف نده! ولی اون همون کیفی بود که من می خواستم.

راست می گفت؟ نمی دانم. خب من عادت به چانه زدن ندارم. معمولن هم وقتی از چیزی خوشم می آید نمی توانم این خوش آمدن را  جایی توی صورتم پنهان کنم.  

با خودم داشتم می گفتم که این هم از کیف خریدن ما. و نا خواسته دو گوشه ی لب هایم هم انگار متمایل به سمت پایین شده بود که دخترکم هم غمگین نگاهم می کرد.

***

نرسیده به خانه رئیس گفت برویم همین مغازه ی چرم مشهد که توی یوسف آباد است راهم ببینیم. و آنجا هم رفتیم.

چی؟ ...بله! عین همان کیف آنجا هم بود. البته آنجا هم تخفیفی بهمان ندادند اما در عوض فروشنده اش خوش اخلاق بود. من باز مثل دفه ی اول خوشحال شدم و توی مغازه با خوشحالی گفتم : «همان است که می خواستم!»  رئیس باز توی ماشین بهم یاد آوری کرد که: « جلوی فروشنده خوشحالی ات را نباید نشان بدهی !! »

 پس چی؟ .... ذوق خریدنش را هم دارم. یک حسی درست مثل بچگی ها. حس خوبی که نمی توانم پنهانش کنم.

 

+ کتا ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱
comment نظرات ()