آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک و دو

یک

اینکه چرا من نمی تونم برم تو وبلاگ بلاگفام؟

دیروز توی روزنامه خبری خواندم که نوشته بود سایت بلاگفا را فروخته اند. و اوضاع این سایت به هم ریخته شده و  حتی احتمال تعطیلی آن هست.

نمی دانم این خبر تا چه حد درست است و در صورت تعطیلی بلاگفا چه بلایی سر آرشیو نوشته های وبلاگ نویسانی که در بلاگفا وبلاگ دارند می آید؟ نمی دانم تا چه حد اختلالات این چند روزه در عملکرد سیستم بلاگفا به این خبر مربوط است اما یک حسی به من می گوید که هر چه زود تر از آرشیو نوشته های وبلاگ های بلاگفا یک کپی برداریم که بعد از نابودی شان پشیمانی سودی نخواهد داشت.

دو

درباره ی زهرا.

پنجشنبه رفتم دیدن اش. نیم ساعتی از وقت ملاقات مانده بود. از خواهرم پرسیده بودم که چه برایش ببرم و او گفته بود که مسواک. قبل از اینکه بروم بیمارستان رفتم یک مسواک خریدم. عین مسواک خودم. نارنجی!

از آسانسور که توی بخش سه پیاده شدم، همانجا نشسته بود. روی صندلی های توی هال ورودی بخش. کنار نگهبان. ملاقاتی نداشت. لبخند زدم و سلام کردم. سلام کرد. چهره ام برایش آشنا بود. گفتم امروز آمده ام تو را ببینم زهرا جان.

بلند شد. بوسیدم اش. خانم نگهبان یک صندلی آن طرف تر رفت و بین خودش و زهرا یک جا برای من باز کرد. نشستم کنارش. سمت چپ ام نشسته بود. دست چپ ام را بردم روی شانه اش. و بغلش کردم. دوباره گفتم که امروز آمده ام دیدن تو. چطوری؟ بهتری؟ گفت که بهتر است. گفتم که آنروز که گریه می کرد دیدم اش و از آنروز دلم پیشش بوده و نگران اش بوده ام.

  یاد آنروز افتادم که کناردیوار ایستاده بود و گریه می کرد. من و خواهرم رفته بودیم پیشش و پرسید ه بودییم چرا ناراحت است؟ و او اول چیزی نگفته بود. بعد خواهرم بهش گفته بود: « اگر از اینکه مادرت نیامده دیدن ات ناراحتی، تقصیر خودته که بهش گفتی نیا. یادت رفته به مادرت گفتی نیا؟» و  زهرا همینطور گریه کنان گفته بود:« نه. »و ادامه داده بود که: « دکتر گفته قرار است شوک بهم بدهند...» و بعد زار زده بود.

ما  دلداری اش داده بودیم و گفته بودیم نه. گفته بودیم تو که حالت خوب است. شوک برای چه؟ اشتباه میکنی. و او کمی آرام شده بود.

***

گفتم برایت یک مسواک آورده ام. گفت نمی خواهد. گفتم میدانم که مسواکت خراب شده. تعارف نکن. گفت من اصلن مسواک نمی زنم. گفتم چرا؟ دندان هایت خراب می شود ها! باید حتمن مسواک بزنی. گفت لثه هایم خون می آید. گفتم باید آرام مسواک بزنی تا لثه هایت به مسواک عادت کنند. و مسواک را دادم بهش. گفتم مثل مسواک خودم برایت گرفتم که هر وقت داشتم مسواک می زدم یاد تو بیافتم. تو هم موقع مسواک زدن یاد من بیافت. لحظه ای تردید کرد و حس کردم نگاهش اگر چه خیلی کمرنگ

اما خوشحال شد. مسواک را گرفت و تشکر کرد.

بعد گفت: «  خوب،از خودم بگویم: چطورم من؟ خوبم. یعنی امروز خوبم. »

 

گفتم : «  آنروز می ترسیدی که بهت شوک بدهند چی شد؟ ندادند؟ »

 گفت : « چرا. دادند. »

تعجب کردم. حال بیمار هایی که بهشان شوک میداند را دیده بودم. به این سر حالی نبودند هیچوقت. نمی دانم درست می گفت یا نه. اما دوباره تاکید کرد که بهش شوک داده اند و اینکه حالش بهتر بود را تاثیر آن شوک میدانست.

بعد ازم پرسید که من آیا میدانم اگر آدم فکر گناه بکند گناه کرده یا نه؟ اول متوجه منظورش نشدم. پرسیدم چی؟ و او دوباره سوالش را تکرار کرد. نگران منتظر جواب من بود. حس کردم باید خیالش را راحت کنم. گفتم نه. عزیزم. نه. این فکر ها توی سر همه هست. همه . مهم اینست که کسی که به کار بدی فکر می کند به این نتیجه برسد که این کار اشتباه است و نباید انجامش دهد. دوباره پرسید که پس گناه نکرده؟ بعد گفت که همه ش ناراحت این است که اگر فکر گناه بیاید توی سرش برایش گناه محسوب شود. ناراحت بود که کنترل فکر هایش دست خودش نیست. دست خودش نیست که به چه چیزی فکر میکند. باز گفتم که کاری که انجام میدهی مهم است. توی فکرت هر چه باشد مهم نیست. کمی آرام تر شده بود.

 

گفتم از اینجا که مرخص شوی کجا می روی؟ گفت می روم خانه. بعد خودش ادامه داد کنیزی مادر و پدرم را می کنم.

 

اینجا که کلمه ی "پدرم" را آورد یاد حرف های آنروزش افتادم که گفته بود مادرم شوهر کرده. نمی دانم به نا پدری اش می گفت پدر یا اینکه آنروز اشتباه گفته بود؟ نپرسیدم. بعد گفت که تو ی خانه، برادر و زن برادرش با هم دعوا می کنند و او ناراحت می شود. بدن اش سفت می شود. متشنج می شود و غصه می خورد. برادرش گفته که اگر زنش باعث ناراحتی خواهرش می شود، او را از این خانه می برد اما او زن برادرش را مثل خواهر دوست داشت. خودش این ها را گفت. بعد باز تاکید کرد که تصمیم دارد خوب شود. کسی را ناراحت نکند. و مهربان باشد. 

گفتم شماره تلفن خانه ات را بده که من بعد باز هم بتوانم احوالت را بپرسم. بهش گفتم امروز آمدم دیدن ات که بدانی دوستت دارم. بدانی که تنها نیستی و کسانی هستند که دوستت داشته باشند و به یادت باشند. تشکر کرد. شماره تلفن اش را حفظ نبود. نمی دانم شاید هم سواد نداشت. گفت بیا توی اتاق شماره را بهت بدم. رفتیم توی اتاقش و کشوی کنار تختش را کشید و تکه کاغذی را بیرون آورد که شماره ای رویش نوشته شده بود. شماره را که توی دفتر چه ام می نوشتم پرسید: شما دکتر هستین؟ نگاهش کردم و گفتم که نه زهرا جان. من دکتر نیستم. چهره اش نا امید شد. ناراحت شدم.

 

 تمام این مدت مرا نشناخته بود .

***

خیال کرده بود دکترم. دوباره پرسید : یعنی شما دکتر نیستین؟ گفتم من خواهر لادن هستم. که هم اتاقی ات بود. گفت یعنی مشاور هم نیستین؟ یعنی شما نمی تونین منو خوب کنین؟ باز بغل اش کردم و گفتم که عزیزم. تو خوبی. چیزیت نیست. فقط یه کمی حساس هستی. گفت اما حرف ها تون مثل دکتر هاست. گفت شما می تونین منو خوب کنین. گفتم من دوستت هستم. منو دوست خودت بدون. و بدون که تنها نیستی. من به یادت هستم. دلم می خواد زود تر ببینم که از اینجا رفتی و توی خونه باهات تماس بگیرم. گفت میای خونه مون؟ گفتم آره. بعد خداحافظی کردیم.

 دم در آسانسور گفت اگر بهش زنگ زدم بگویم من آن خانمی هستم که توی بیمارستان باهاش حرف زدم. گفتم باشه. بوسیدم اش. خداحافظی کردیم و آمدم.

 

 

 

+ کتا ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۸
comment نظرات ()