آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اين ابر ها ... اين ابر ها

 

دیشب چند قطره باران بارید. امروز صبح هوا ابری بود.  هنوز هم هست.

 از پنجره ی آشپزخانه ابر های خاکستری را نگاه کردم و یاد نوشته ی دیروز فریبا افتادم که پاییز بهش گفته بود : "تو برو منم میام!"

 دلم فرصت می خواست که بنشیند و دست بزند زیر چانه و  تا هر وقت که خسته شد ابر ها را نگاه کند.

 

بعد چشمم افتاد به دو تا کلاغ که نوک دو تا از شاخه های یک درخت کاج نشسته بودند. و آنها هم مثل من دلشان خواسته بود سیر ابر ها را نگاه کنند.

 

دخترکم که آمد صبحانه اما بر عکس من که دلم پیش ابر ها مانده بود،  دل خوشی از آمدن ابر ها نداشت. دلش آفتاب می خواهد همیشه. بهش گفتم امروز ابر ها آمده اند خبر آمدن پاییز را به درخت ها بدهند. لبخند زد و آسمان را نگاه کرد.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٧
comment نظرات ()