آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جسته گريخته گی ذهن

 

يک و مهم تر از همه اينکه: نمی دونم چه جوری از مهربانی های شما و پيام ها يتان تشکر کنم.

 دو اينکه : ديروز برعکس ِ روحيه ام  که رفته بود مرخصي، خودم خيلی گرفتار کار های عقب افتاده بودم. يک سری اصلاح نقشه هست که نمی دانم چرا هر چه اصلاحشان می کنيم باز هم موارد اصلاح ناشده ای تويشان پيدا می شود. يک جور طلسم شده اند انگار. هر باز ريز به ريز و با نهايت دقت سعی می کنم چيزی نديده نماند و باز يک چيز هايی از گوشه و کنار، در می روند.

سه اينکه: حال برادر زاده ام خوب است. اگر چه برای کتف اش به استراحت نياز دارد و پشت سرش،‌ جايی حوالی بالاتر از گوش چپ اش پنج تا بخيه خورده ، اما سلامتی اش يک  دنيا ارزش دارد. حتی اگر خودش خيلی نگران عقب افتادن دفاعيه پايان نامه اش باشد که احتمالن مجبور می شود ترم جديد هم واحد بگيرد.

چهار اينکه: در راستای مراقبت از خود و نگرانی های مضاعف رئيس و توجهات ويژه ی اين دکتر (ي) که دست از سر ِ ما بر نمی دارد،‌ امروز آقای رئيس برام از روانپزشک وقت گرفته.(!!)  اينکه برم اونجا چی بايد بگم رو نمی دونم البته.

پنج اينکه:

پنجشنبه رفتم بيمارستان ديدن زهرا. نيم ساعتی پيشش بودم. شرح اون ديدار رو مفصل تر می نويسم. شايد يکی دو پست بعد...

شش اينکه:  دو تکه هم ديروز گوشه و کنار کاغذ هايی که زير دستم بودند يادداشت کرده ام که شايد بهترين جا برای نگهداری شان توی همين وبلاگ باشد:

« يک فضای خالي‌ با سقف بلندی که گم شده در تاريکی و با سکوتی فراگير و ممتد که هر چه چشم می دود نه کلمه ايست و هر چه گوش می رود نه صدايی.

...چه عزيز و دست نيافتنی می شوند گاه کلمات و چه غمگين که گريزگاهِ اين سکوت، ناله ای.»

 

***

 

غمگين می نوازد دلم

آنجا

که ترانه می خواند

غصه ای 

 

هفت اينکه: بازم حرف دارم. اما وقت نوشتنشو الان ندارم.

 

+ کتا ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٦
comment نظرات ()