آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

! ok ...

 

او کی!

مهم نيست. هر چه هست. حتی اگر به نظر خودش مهم باشد باز هم مهم نيست.

قرص های ضد اضطراب خوب اند برايم. داشتم با دوستی صحبت می کردم و گفتم که اين قرص ها من را از آن دلهره های کشنده نجات داده اند.

اما خوب، دلواپسی ها جایی نمی روند

 همان جا توی دلمان انگار خوابیده باشند،
گاهی از این پهلو به آن پهلو می غلطند.
 
 
۲-
بعد گفتم که ديگر رويم نمی شود از دلنگرانی هايم توی وبلاگم بنويسم. با خودم می گويم اين دلنگرانی ها مال من هستند. چرا بايد به دوستان نازنينی که خواننده ی اين وبلاگ هستند هم منتقل شان کنم؟ اما
کلمات مهربانانه لبخند می زنند که بنويس. از ما استفاده کن. اين تنها کاری ست که کمی آرامت می کند.
چه مهربانند کلمات. چه مهربانند.... چه مهربانيد شما که می خوانيد شان...
 
۳-
بنا بر اين اجازه دهيد اين غصه ی آخر ی را هم بگويم که نگران حال دختر برادرم هستم که در پست پيش گفتم تصادف کرده. امروز از حالش بی خبرم. اميد وارم سلامت باشد. ديروز گفتند ميزان هوشياری اش خوب نبوده. چند لحظه خواب چند لحظه بيدار...
 
۴-
خواهرم به جای پنجشنبه ، چهارشنبه مرخص شد و شوهرش مستقيم از بيمارستان بردش شهرستانی که خانواده ی خودش آنجا هستند. خوب حق دارم کمی هم نگران او باشم.
 
۵- 
پنجم درباره ی هم اتاقی اوست. يک دختر هجده ساله بود. کمی تپل. خيلی مهربان. آن روز ها که می رفتم بيمارستان عيادت خواهرم با من دوست شده بود. دلبسته ی مادر بزرگی بود که او را بزرگ کرده بود. و حالا فوت کرده بود. همه اش تعريف مادر بزرگ از دست رفته اش را می کرد. مادرش شوهر کرده بود و او و برادرش پيش مادر بزرگش زندگی کرده بودند و حالا آن مادر بزرگ را هم از دست داده بود.  بی معرفت ام اگر امروز نروم سری بهش نزنم.
 
 
 
 
+ کتا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۳
comment نظرات ()