آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سکوتی که همين نزديکی هاست...

دلم می خواهد ساکت باشم. سکوت، پاکی به دنبال دارد. شايد شرايط، دعوت به سکوتم می کند. شايد جريان سيالی که مثل رود خانه ای قوی من را هم در خود می برد مجال سخنم نمی دهد. هر چه هست. بد نيست.

 توی اتاق غريبه ای هستم. به چيزی نبايد دست بزنم حتی وقتی به اشيا و در و ديوار نگاه می کنم می گويم: من اينجا چه می کنم؟  ...

اما ساکت ماندن، سر آغاز ناپديد شدن هم می تواند باشد و ناپديد شدن نهايت پاکی است.

-يادت هست گفته بودی خلاصه ی پاکی ها؟-

 من اينطور مرئی سخت معذبم. ساکت شدن و گوشه ای نشستن و چشم ها را بستن و تکرار يک مانترا تا هيچ شدن.

روز ها تنها در اتاقی که اتاق من نيست. با اشيايی که مال من نيستند حرف می زنم. اشيا، غريبه  و عاقل اندر سفيه نگاهم ميکنند!... (فکر می کنی من چه چيزم از اشيا کمتر است که نتوانم ساکت بمانم؟) و بعد به نوبت و يکی يکی نا پديد می شوند.

بايد اول سکوت را تمرين کنم :

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱
comment نظرات ()