آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

داره تموم میشه. یا حد اقل دوباره می ره زیر خاکستر. و شعله هاشو کسی نمی بینه تا بار بعد. من اما می ترسم. مثل هر بار.

 

دکتر گفته پنجشنبه مرخصش می کنه. رفتار شوهرش ظاهرن باهاش خوب شده و اون طفلک مظلوم مثل موم توی دست های شوهرش رام شده. من این وسط نمی تونم کاره ای باشم و هراس های گاه و بیگاه خودمو به رخ دیگران بکشم. باید سکوت کنم و تماشا کنم. و تنها آرزو های خوب داشته باشم. اینطور وقت ها احساس درخت بودن بهم دست می دهد. مثل یک درخت. ساکت و صبور.

 

***

دیروز بالاخره همه ی افراد حاضر در شرکت نظر دادند که من باید برم دکتر چون چهره ام برافروخته به نظر می آمد. و نفس ام همچنان سنگین بود. رفتیم اورژانس بیمارستان طوس که همین نزدیکی هاست. خوابیدم روی تخت برای نوار قلب. نوار تا نیمه گرفته شد و دستگاه شروع کرد به آژیر کشیدن. پرستار ها پچ پچی کردند و پرسیدند چیز فلزی همراه دارم؟ گفتم که نه. دوباره پرسیدند: موبایل، ساعت؟ گفتم که نه و دوباره از اول شروع کردند به گرفتن نوار و دوباره دستگاه آژیر کشید. رئیس از پست پرده نگران ِ سر و صدا ها و دستپاچگی پرستار ها شده بود و  می خواست درون را نگاه کند که بهش گفتند برود بیرون بایستد و نگران تر و عصبانی تر شد. سر ِ پرستار داد زد که : زنمه. می خوام ببینم چشه؟ ... پرستار هم جواب های سر بالا میداد و من یک لحظه چشم های نگران رئیس را از لای پرده دیدم و گفتم : « چیزی نیست، دستگاه خراب است . تو نگران نباش. »  و لبخند زدم. چهره اش آرام شد. اما دو تا پرستار که بالای سر من بودند با اصرار به من گفتند که دستگاه خراب نیست! برای بار چهارم شروع کردند به گرفتن نوار و بالاخره نوار گرفته شد. دکتر آمد و نوار را دید. ضربانم مثل همیشه بالا بود. تازه آن موقع اصلن احساس طپش قلب نداشتم. آرام بودم. اما ضربانم در حالت آرامش و بعد از ده دقیقه دراز کشیدن روی تخت ، صد و بیست و پنج بود. با خودم گفتم پس ببین وقتی احساس طپش قلب دارم به چند می رسد؟ ... دکتر برایم پروپانولول تجویز کرد که مرتب بخورم. هر هشت ساعت ده میلی گرم. و یک قرص ضد اضطراب هم داد. که اسمش هست: آلپرازولام. انصافن قرص ها کمکم کرد. از دیروز دارم می خورم و خیلی آرام تر هستم. البته شاید خبر مرخصی خواهرم هم روی این آرامش تاثیر داشته.

 

***

دیروز اما روز عجیبی بود. برادر زاده ام هم روی خط کشی عابر پیاده با یک تاکسی تصادف کرده.سرش شکسته و کتفش ترک خورده.طفلکی شنبه جلسه ی دفاعیه از پایان نامه اش را دارد. و نگران است که به کار هایش نرسد. خوشبختانه به خیر گذشته. اینجور وقت ها همه می گویند خدا رحم کرد! اما من گاهی بد جوری  توی معنی رحم خدا در می مانم!  

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٢
comment نظرات ()