آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دلم گرفته. از صبح حالم خوب نبود. دیشب هم خوب نخوابیدم. یکبار بیدار شدم دیدم دارم گریه میکنم. یک بار دیگر خواب می دیدم دارم با شوهر خواهرم دعوا می کنم. طپش قلب داشتم. حس کردم توی خواب به قلبم فشار زیادی آمد. صبح که بیدار شدم ریه ام سنگین بود. هنوز هم هست. حس میکنم توی ریه ام مایعی جمع شده. نفس عمیق که می کشم سرفه ام می گیرد. خودم کلافه ام. از قفسه ی سینه به بالا احساس گرفتگی میکنم. سابقه ی بالا بودن فشار خون ندارم اما حالتی دارم که حس می کنم شاید فشارم هم بالا رفته باشد. 

رئیس گفت بریم دکتر. گفتم باشه اما بعد از صبحانه حالم بهتر شد. گفتم خوب شدم. میگه داری خودتو از بین می بری. می گم دست خودم نیست.

سخت است ساکت نشستن و تماشا کردن. من همین یک خواهر را دارم. دلم گرفته بد جور.


+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۱
comment نظرات ()