آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال- بخش دهم

 

 

 

دیشب داشتم فکر می کردم اگر این یک داستان بود و من نویسنده ی آن بودم چه می کردم؟ ادامه داستان را چگونه می نوشتم؟ چه تصمیمی برای ادامه ی زندگی خواهرم و همسرش می گرفتم؟ با شرایطی که پیش آمده آیا ممکن است همه چیز به جای سابق برگردد؟ از نظرمن غیر ممکن است. عشق و علاقه ای بین این دو خانواده و آن دو نفر نمانده. هر چه هست تحمل است. برای چه؟ تحمل این عذاب دائمی برای هر دو طرف با چه انگیزه ای؟  

 

زندگی این دو نفر با هم به هیچ وجه صلاح نیست. اما دکتر گفت ما در ابتدا، اصل را بر ایجاد تفاهم می گذاریم. اگر چه که غیر ممکن باشد.

 

الان بزرگ ترین فکرم اینست که خواهرم تا کی باید توی آن بیمارستان بماند؟ امروز روز سیزدهم است. دیروز با دکتر فلاحی ملاقات داشتم. مرد خوبی بود. جثه ی کوچکی داشت. سری کم مو و ریش پرفسوری. سنش را حدود شصت بر آورد می کنم. حرف های ما را شنید و گفت که اگر همسر بیمار هم نیاز به روان درمانی داشته باشد، نه شمامی توانید الان بهش بگوئید، نه من و نه هیچکس دیگر. گفت که  تنها کاری که می تواند بکند اینست که موقعی که خواهرم از بیمارستان مرخص شد، آنها بیمار و همسرش را برای تکمیل معالجات بفرستند پیش مشاور های روان درمان. مشاور حرف ها را می شنود و در نهایت نظر کارشناسانه می دهد. بی طرف قضاوت می کند و این در حکم یک مدرک قابل استناد است. مشاور اگر تشخیص دهد که شوهر ایشان هم به روان درمانی نیاز دارد این را می نویسد. و شما می توانید بر اساس آن اقدام کنید.

 

این حرف ها حرف های خوبی بود. آمدم برای رئیس تعریف کردم. گفت خوبست اما به شرطی که او ادامه معالجات را بپذیرد. اگر شوهر خواهرم نپذیرفت که به مشاور مراجعه کند چه؟ ...راست می گفت. اما چاره ای جز دل خوش کردن به حرف دکتر فعلی نداریم.

 

***

من اصولن آدم بد بینی نیستم اما در باره ی شوهر خواهرم با کار هایی که از او دیده ام به شدت بد بین شده ام. همین دیروز خواهرم ازش پرسید که تا کی باید توی بیمارستان بماند؟  با بد اخمی جواب داد که حالا فعلن پنج شش ماه می اندازمت اینجا که بفهمی دنیا دست کیست! خواهرم گریه اش گرفت. حق داشت. حرفش حرف حساب بود. خود دکتر دیروز به من گفت که حد اکثر دوره معالجه موردی شبیه خواهر من دو هفته است و امروز روز سیزدهم است که او در بیمارستان بستری است اما مرخص شدن اش بستگی به تصمیم کسی دارد که آنجا بستری اش کرده.

 

***

 

یکی از نگرانی های من اینست که خانه ای که خواهرم و شوهرش در آن زندگی می کنند خانه ایست که پدرم برای خواهرم خریده. اینکه بخواهد به اعصاب ضعیف خواهر من فشار بیاورد و او را در تیمارستان نگه دارد که بتواند سرپرستی اموالش را بر عهده بگیرد هم بر نگرانی هایم اضافه شده. در بد ترین حالت می توانم تصور کنم که کاری کند که خواهرم را بیاندازد گوشه ی بیمارستان و  خانه را به چنگ بیاورد.

چه باید بکنم؟ باید هر چه زود تر قوانین را مطالعه کنم. باید با یک وکیل مشورت کنم.

 

دیشب که داشتم به همه ی این موضوعات فکر می کردم و اینکه ادامه ی داستان را چه ها می شود نوشت، افکار خطر ناک هم به سرم زد. گفتم کاش می شد نوشت که شوهر خواهرم در یک تصادف کشته شد! یا اینکه فشار خونش رفت بالا و سکته ی مغزی کرد! آدم بد جنسی هستم؟ هر کار می کنم نمی شود قضیه را ختم به خیر کرد.

در یک نگاه خوش بینانه اگر من نویسنده ی این داستان بودم همه ی بیمار های آن بیمارستان شفا می دادم. عجب حس و حالی دارد بازدید از بیمارستان روانی و آشنا شدن با بیمار ها. یکی از یکی دوست داشتنی ترند. خانمی که مسول آنجاست می گفت این ها همه از احساس زیاد و مهربانی زیادشان به این روز می افتند.

 

بعد از در نظر گرفتن امکانات متعددی که برای پایان یافتن این داستان وجود دارد، یک جمله آمد زیر لبم که با خود گفتم: "...اما مشکل اینجاست که این داستان نویسنده ای ندارد و بدین ترتیب آدم ها و  اتفاقات، بد جوری مزاحم یکدیگر می شوند..."

رئیس متعجب نگاهم کرد و  پرسید: « کدوم داستان؟!»

 

 

+ کتا ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٠
comment نظرات ()