آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال- بخش نهم

 

بخش نهم

 

تا کدام روز نوشتم؟ ...جمعه ی پیش انگار. چه هفته ای را گذراندم. چه همه از روز ها عقب مانده ام. شاید چندان اهمیتی نداشته باشد باز گو کردن هر روز اش. روز های سختی بود. هنوز هم هست. بد تر از همه بسته بودن دست و پای آدمی در نبرد با روز ها ست. اینکه کاری از دستم بر نمی آید بیشتر از باقی قضایا آزارم می دهد. خواهرم هنوز نظم فکری درستی ندارد. پدر که ماجرا را سپرده به خدا و با خیال راحت خودش را کنار کشیده. مادر که از هفت دولت آزاد است. من مانده ام و غم اش.

 

روز شنبه من سر ساعت سه رسیدم بیمارستان. کسی نبود. من بودم و خودش. بیدار بود. آرام بود. با هم مجله خواندیم. حدود سه و نیم برادرم و مادرم رسیدند.

فکر میکنم یکی از عوامل تشدید و بروز بیماری اش هم همین آلزایمر مادرم باشد. او هم نتوانسته قبول کند این قضیه را. هی مادر را دعوا می کند که شما چرا خودتان را به خنگی زده اید. مادر بیچاره مات نگاهش می کند.

ساعت از چهار و نیم گذشته بود که شوهرش هم آمد. از در اتاق وارد شد و ما را دید. سلام کردیم. به هیچکس جواب نداد. با قدم های تند آمد توی اتاق چرخی زد و برگشت کنار در ایستاد. برادرم با نگاه پرسان مرا نگاه کرد. من ابرو بالا انداختم که یعنی سر از کار این آدم در نمی آورم. جواب سلاممان را که نداده بود. برادرم گفت : « پس شما از شهرستان برگشته اید!!» از شدت خشم سرخ شد. چشم هایش را گرد کرد و اخم هایش را در هم کشید و گفت : « کی گفته من شهرستان بودم؟ »

 

***

می خواستم جواب بدهم. اما صلاح ندانستم جلوی چشم های بیمار خواهرم چیزی بگویم. از روز روشن تر بود که دیروز شماره اش از کجا افتاده بود. اما هیچ نگفتم. برادرم هم هیچ نگفت. بعد از یکی دو دقیقه شروع کرد به سوال و جوابی شبیه باز خواست از خواهرکم: « کیف سیاهت کجاست؟ توی کیف ات چه بود؟ طلاهایت را کجا گذاشته ای؟ گردنبند مرواردیت چه شد؟ کمیته ی وزرا ازت گرفتند یا زندان اوین؟ فکر کن یادت بیاید. توی کیف ات چه بود؟ گردنبند ات چند تا دانه مروارید داشت؟ خواهرم می گفت که چیزی یادش نیست. حالش خوب نبوده. بعد هم که کلی آرامبخش بهش زده بودند. چیزی یادش نبود. نگران و نا آرام شد از این سوال ها.  به شوهر خواهرم گفتم که او الان نیازمند آرامش است نه پرس و جو. بهم تو پید که:« مسولش من هستم و خودم می دانم نیازمند چه چیزی ست» بعد با تحکم و دعوا پرسید:« مگر مسولش من نیستم؟» من فقط گفتم: « متاسفانه!» و از اتاق آمدم بیرون.

نمی توانستم به خودم مطمئن باشم که آنقدر صبور هستم که بتوانم خودم را کنترل کنم.

 

***

آنروز صبح یک اتفاق خوب افتاده بود. یعنی من تا آن موقع خیال می کردم که اتفاق خوبی افتاده. دلخوش همان اتفاق بودم. صبح زنگ زده بودم که از مطب دکتر جلیلی وقت ملاقات بگیرم و از حال خواهرم بپرسم. گوشزد کنم که عوامل زمینه ساز و بروز دهنده ی بیماری اش چه ها هستند. ازش بخواهم که با همسرش صحبت کند و بهش بگوید که برای این بیمار آرامش مهم ترین چیز است. اما هرچه از خانم منشی اش خواهش کردم که یک وقت بهم بدهد نداد. گفت. بیمار های بیمارستان را در مطب نمی بینند. گفتم شما برای من یک وقت بگذارید.به نام خودم پرونده تشکیل بدهید. ویزیتش را هم میدهم. قبول نکرد. گفت باید بروید توی بیمارستان ببینید شان. گفتم توی بیمارستان شوهر خواهرم هم ممکن است باشد. نمی خواهم جلوی او صحبت کنم. از آن گذشته می خواهم در آرامش با دکتر صحبت کنم.  گفت به من مربوط نیست. و گوشی را گذاشت. غم سنگینی روی دوشم بود. رئیس پرسید چه شده و بهش گفتم. چشم هایم پر از اشک بود و اشک هایم سرازیر شد.

 

گفت بگذار از یکی از دوست هایم بپرسم ببینم توی بیمارستان آشنایی ندارد که بشود از آن طریق از دکتر وقت بگیریم... بعد شماره ی نزدیک ترین دوستش را گرفت و داشت شرح ماجرا را میداد که به اسم جلیلی که رسید، یک هو مکث کرد و گفت: « راست می گی؟ ! ...دوستته ؟! »

 

دکتر جلیلی از دوستانش در آمده بود و ازش تعریف هم کرد. گفت شاعر هم هست. خوشحال شدیم. گفت خودم برایت وقت می گیرم. نگران نباش. و نیم ساعت بعد تماس گرفت و گفت که ساعت شش و نیم برو مطبش.

 

***

آنروز عصر دلگرم این اتفاق بودم. خیلی مهم است که سر و کار آدم که با بیمارستان می افتد یک آشنا داشته باشد. از اتاق خواهرم که آمدم بیرون تا ساعت شش و نیم که خودم را به مطب رساندم اضطراب داشتم و ثانیه به ثانیه هم بر آن افزوده می شد. با خودم هی مرور می کردم که به دکتر چه بگویم و ازش چه بخواهم؟ بگویم که از بیمارستان یک گواهی می خواهم که تائید کند خواهرم با چه وضعیتی به آنجا مراجعه کرده: کبودی و احتمال شکستگی دست و پاو دنده ها به خاطر ضربه و احتمال ضربه مغزی و احتمال خونریزی داخلی و ...

 و چه کسی مسول حفظ سلامتی جسم و روانش بوده که به آن حال درش آورده. آن موقع این یکی از اصلی ترین خواسته هایم بود. بر اساس آن می توانستم در صورت لزوم ثابت کنم که شوهرش توان بر عهده گرفتن مسولیت سلامت جسم و روان خواهرم را ندارد. فکر هایم آشفته و در هم بود. اما به کمک دکتر امید وار بودم. عصر با کلی امید رفتیم مطب دکتر.

 

 ملاقات ما بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید. دکتر گفت که من این بیمار را نمی شناسم. ندیدم اش. وا رفتم...

 

خواهرم با حال بد  از روز چهارشنبه آنجا بستری بود و تا روز شنبه هیچ پزشکی ویزیتش نکرده بود. حالا می فهمیدم که چرا سر پرستار نمی داند دکترش کیست !

با این حال گفتم که به ما گفتند شما ویزیتش کرده اید. باز گفت نه. گفتم مسولیت بیمار های دکتر مهرابی پس با چه کسی است؟ گفت دکتر فلاحی. گفتم ایشان که نیامده اند. گفت قرار است فردا بیایند. شما اگر می خواهید باید با ایشان صحبت کنید.

دست از پا دراز تر از مطب دکتر آمدیم بیرون.

 

***

از آن روز به بعد بد جوری دلهره افتاد به جانم. صبح ها به محض باز کردن چشم هایم مضطرب می شدم. دلشوره و اضطراب کار دلم را به حالت تهوع می کشید. این دلهره لحظه به لحظه بیشتر می شد تا ساعت سه که وقت ملاقات بود. از مواجه شدن با شوهر خواهرم هراس داشتم. دلم نمی خواست دیدار توی بیمارستان منجر به مشاجره ای شود. از طرفی نمی توانستم خواهرم را تنها بگذارم و نروم دیدن اش. او می خواست خواهرم احساس تنهایی کند که ما را از ملاقاتش منع می کرد. می خواست ما نرویم که خواهرکم خیال کند کسی دوستش ندارد. و من می خواستم هر روز بروم دیدن اش. نتیجه اش همین دلهره بود. از صبح تا ساعت سه. بعد از وقت ملاقات دلهره ام خوب می شد اما انگار که کوه کنده باشم خسته و کوفته بودم. بی حال و نا امید تا صبح فردا و باز دلهره ی نو.

 

رئیس اصرار می کرد که برویم سراغ دکتر فلاحی. خودم هم می دانستم که باید بروم اما خودم هم بد جوری به هم ریخته بودم. از گفتگو با دکتر ها نا امید شده بودم. فکر می کردم درست ترین کار مشورت با یک وکیل است. اما نمی فهمیدم چه باید بگویم و چه باید بخواهم.  

 

هفته ی پیش این گونه گذشت. هیچ اتفاق مهمی هم در این ماجرا نیافتاده هنوز. همه چیز همان طور است که بوده. من کمی آرام تر هستم. امروز اگر بشود می خواهم بروم مطب دکتر فلاحی. هر چند که به نتیجه ی این دیدار هم چندان امیدی ندارم. اما تنها کاری ست که از دستم بر می آید همین است که حد اقل روند معالجه اش را پی گیری کنم ببینم بالاخره چه کسی مسول درمان این بیمار است؟

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٩
comment نظرات ()