آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال- بخش هشتم

  

 

آن روز تا ساعت پنج ماندیم. پرستار ها هم دیگر چیزی نگفتند فقط باز از اتاق چهارصد و سه منتقلش کردند به چهارصد و پنج. آنجا اتاق بزرگی بود. چهار تخت داشت. توی آن اتاق تنها بود. بقیه ی تخت ها خالی بود و بهش گفتند هر کدام را که می خواهی انتخاب کن. تخت سوم را انتخاب کرد که کوتاه تر از بقیه بود. بعد من موهایش را شانه کردم و بافتم. ساعت پنج که می رفتیم، حس می کردم نسبت به ساعت سه که رفته بودیم به مراتب آرامش بیشتری داشت.

 

***

صبح جمعه، ساعت نه و نوزده دقیقه ی صبح تلفن زنگ زد. رئیس گوشی را برداشت. از حرف هایش متوجه شدم که شوهر خواهرم است. رئیس داشت آرام اش می کرد و توضیح میداد که بیمار ما که ملاقات ممنوع نبوده. اما انگار گوش طرف بدهکار نبود. اینطور که پیدا بود مدام داد و بیداد می کرد و خط و نشان می کشید که چرا ما دیروز رفته ایم ملاقات خواهرم. رئیس هم کوتاه نیامد و گفت که تا دکتر به ما نگوید که نباید برویم، او نمی تواند منع مان کند. و جواب شنیده بود که : " می برم می ندازم اش یه جا که دست هیچکدومتون بهش نرسه ها!" ... و حرف ترسناکی بود. رئیس بعد تاکید کرد بر اینکه ما با اجازه ی سرپرستار دیدیم اش و از سر پرستار پرسیدیم که چه کسی گفته ملاقاتی نداشته باشد و او گفته شوهرش. بعد گفت اگر توی بیمارستان هستی گوشی را بده سر پرستار با ما صحبت کند که ببینی راست می گوییم و جواب شنیده بود که : " نه! الان بیمارستان نیستم. خانه هستم."

 

بعد که گوشی را گذاشت، رفتیم از روی آن یکی تلفن که شماره ی تماس گیرنده را نمایش می دهد نگاه کردیم دیدیم شماره اش از شهرستان افتاده. خانه ی پدر و مادرش. هزار کیلومتر دور تر.

 

***

عصر جمعه با خیال راحت رفتیم ملاقات. می دانستیم که شوهرش نیست و می دانستیم که می توانیم بیمارمان را ملاقات کنیم. اما باز وارد سالن ورودی که شدیم یک سرپرستار دیگر جلویمان را گرفت و گفت بیمار شما نباید ملاقاتی داشته باشد. پدرم شناسنامه اش را در آورد و نشان داد و گفت که من پدرش هستم. چه کسی گفته نباید ملاقاتی داشته باشد؟ و باز تقریبن برنامه ی دیروزی پیاده شد.

 

خواهرم خواب بود. رفتم از لای در اتاق دیدم اش.  افقی افتاده بود روی تخت. یعنی عمود بر جهت تخت خواب، به پشت خوابیده بود و پاهایش از لبه ی تخت  آمده بود تا زمین. برگشتم اتاق سر پرستار و  کمی صحبت کردم. از شوهرش. از اینکه به نظر ما عوامل بد شدن حالش چه بوده. سر پرستار هم نرم تر شده بود. گفتم می خواهم با پزشکش ملاقات داشته باشم. گفت باید ظهر بیایی بیمارستان.

 

شماره مطب پزشک ها را هم باید از دفتر پایین بگیری. پرسیدم که کدام پزشک ویزیتش کرده؟ گفت بیمار دکتر مهرابی است! میدانستم که دکتر مهرابی مرخصی است. تعجب کردم و پرسیدم مگر ایشان از مرخصی برگشته اند؟ اخم هایش رفت در هم و دوباره پرونده را نگاه کرد و گفت آها ببخشید ! ..جایگزین ایشون دکتر فلاحی هستند. باز میدانستم که دکتر فلاحی هم بیشتر از یک هفته بعد از دکتر مهرابی نیامده بیمارستان. دوباره گفتم که شنیده ام ایشان هم نیستند... و باز گفت که آها ! بله دکتر جلیلی! ..دکتر جلیلی باید بیمار شما را دیده باشند. برو پایین و شماره دکتر جلیلی را بگیر.

 

بعد گفت که برای خواهرت وسیله بیار. گفت لباس ندارد. فقط لباس خواب دارد. برایش دو تا شلوار بیار دو تا بلوز. دارو هایش را هم بگیر و بیار. لباس زیر هم بیار. دستمال کاغذی و وسایل بهداشتی. گفتم چشم و نسخه را نوشت و داد دستم.

نسخه را گرفتم و باعجله رفتم که تهیه کنم و بیاورم برایش. سر راه به خانم نگهبان بخش هزار تومان دادم و خسته نباشید گفتم و گفتم که هوای خواهرم را داشته باشد. خوشحال شد.  

داشتم فکر می کردم پس شوهرش که گفت برایش وسایل اش را برده ایم چه برده ؟ حتی دارو هایش را نگرفته و رفته سفر!

***

 

 با رئیس رفتیم دنبال تهیه ی دارو ها. آمپول های کمیاب "هالو پریدُل" و "بی پریدین". گفتند باید بروید داروخانه سیزده آبان. آنجا هم نبود. به زحمت دو تا پیدا کردیم.

 

 برایش لباس نو خریدم. دو تا تی شرت سفید. یک شلوار آبی آسمانی. و لباس زیر. دم بیمارستان که رسیدیم. ساعت از پنج گذشته بود. برای هر بار وارد شدن باید زنگ زد و نگهبان می آید و در موقع ملاقات، در ورود ی اصلی را که قفل است باز می کند.   اما چون از ساعت ملاقات گذشته بود، دارو ها را از دریچه ای که روی در باز می شود نشان اش دادم و گفتم می روم دارو ها را می دهم و زود بر می گردم. صدای چرخیدن قفل آمد. در باز شد و تو که رفتم پولی هم کف دست او گذاشتم. چهره اش باز شد. گفت اسم بیمارت چیست؟ گفتم. دعا کرد خوب شود. رفتم بالا. وسایل و دارو ها را دادم به خانم سر پرستار. موقع برگشتن، خانم نگهبان بخش آمد پیشم و گفت خواهرت را روی تخت خواباندم.  پاهایش که پایین بود را گذاشتم بالا که راحت باشد. نرده های کنار تخت را هم گذاشتم که یک وقت قل نخورد بیافتد پایین.

 

+ کتا ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٥
comment نظرات ()