آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال - بخش هفتم

 

صبح چهارشنبه باز زنگ زدم بیمارستان که ببینم بالاخره پذیرش شد یا نه. نامش را گفتم. خانمی بد اخلاق از آنسوی خط جواب داد:" ما اطلاعات بیمارانمان را تلفنی در اختیار کسی قرار نمی دهیم." گفتم:" من خواهرش هستم." گفت:" فرقی نمی کند" و گوشی را گذاشت. گوشی ماند توی دستم و خودم وا رفتم.

 

موبایل شوهرش را گرفتم. گفت هنوز شریعتی هستیم. از آنجا ترخیص نشده. و منتظرند که برگه ی ترخیص بیاید. با خودم گفتم لابد تا پیش از ظهر انتقالش انجام می شود. اما تا بعد از ظهر هم ترخیص نشد. گفته بودند باید تحت نظر باشد که خونریزی داخلی هم احتمالش کاملن بر طرف شود. اگر می دانستم چقدر آنجا معطل می ماند می رفتم پیشش اما شوهرش هربار طوری جواب میداد که انگار همین الان از آنجا حرکت می کنند ومن بهشان نمی رسم. دیگر نمی خواستم به او زنگ بزنم.

 

دیشبش هم توی بیمارستان کلی از من گله کرده بود که چرا به دختر هفده ساله اش که نگران ِ گم شدن ِ مادرش بود من دیروز گفته ام که پیدا شده و در زندان است. گفتم که دخترش دیگر بزرگ شده و در ثانی  کسی با من هماهنگ نکرده بود که چه بگویم و چه نگویم.  دیدم ما از خبر پیدا شدن اش خوشحال شدیم. فکر کردم او هم خوشحال می شود. و بعد رفتم توی فکر که : ...فرار از حقیقت تا به کی تا به کجا؟ ...

 

 

حدود ساعت پنج بعد از ظهر چهارشنبه باز زنگ زدم که موبایل شوهر خواهرم جواب نداد. همان وقت ها برادرش تماس گرفت و گفت که کار انتقال انجام شد.  اما از ما خواست که به ملاقاتش نرویم چون هم ساعت ملاقات تمام شده و هم او را خوابانده اند و رفتن ما را متوجه نمی شود. با خوش باوری قبول کردیم و به خودمان وعده ی ملاقات فردا را دادیم.

 

***

 

 

صبح پنجشنبه ساعت ملاقان را از بیمارستان سوال کردم. همان خانم بد اخلاق گفت سه تا پنج. از آن  روز به دخترک گفتم هر روز سراغ دختر خاله اش را بگیرد اما من و او هربار با جواب های سر بالای خانواده ی شوهر خواهرم روبرو شدیم : خواب است. حمام است. بیرون است.

 

 ظهر پدر زنگ زد که برای رفتن به بیمارستان قرار بگذاریم. گفت اما  برادر شوهرش تماس گرفته و گفته   وسایلی که نیاز داشته را برایش برده اند و بر میگردد شهر خودشان . و باز تاکید کرده که کسی نرود  ملاقات اش. چون با آرام بخش خوابانده اندش. بعد هم   از پدر خداحافظی کرده. پدر اما گفت که ما برویم دیدن اش. اگر چه که خواب باشد.

 

یک تکه از روز پنجشنبه قبل از ملاقات توی دفترچه ام هست که اینجا می نویسم اش:

 

 

 

"ساعت یک بعد از ظهر پنجشنبه است. در شرکت تنها هستم. هوا ابری است و چه آرامشی در این تنهایی.ساعت سه می روم ملاقات اش. چه برایش ببرم؟ چه چیزی دوست دارد؟ چه چیزی لازم دارد؟ یک کتاب حافظ می برم."

 

دو و نیم با عمه ام قرار داشتیم که از دم در خانه با هم راه بیافتیم. 

 

 

قبل از دو و نیم رفتم کتابفروشی لارستان یک حافظ جیبی که جلد خیلی قشنگی داشت پیدا کردم. مثل کتاب های قدیمی بود. صفحه هایش هم رنگ کاهی بود. خریدم و توی راه اولش را نوشتم:

 

 

 گوش کن

 

صدای عبور آرام ثانیه ها را

 

و از دلتنگی شان مهراس

 

این نیز بگذرد...

 

***

 

وارد بخشی که بستری بود شدیم.از آسانسور که بیرون می روی، ورودی، یک سالن تقریبن بیست متری است که دور تا دورش صندلی چیده شده و در های پنج اتاق در آن باز می شود. و دو راهرو هم یکی از روبرو و یکی از سمت چپ از ان منشعب می شوند. اتاق روبرو سر پرستاری است که آمد و رفت را از آسانسور تحت نظر داشته باشد.  بیمار ها روی صندلی های دور سالن نشسته بودند و به تلویزیونی  که بالای اتاق سر پرستار نصب بود خیره شده بودند.   اتاق سمت راست چهار صد و یک بود. گفته بودند در اتاق  چهارصد و یک است.

 

انتظار داشتم همانطور که گفته بودند خواب باشد. یا حد اقل خمار و بی حال باشد. توی اتاق نبود.  سراغش را گرفتیم. تازه از حمام در آمده بود و موهایش خیس بود. همانجا بغلش کردم. خودش را انداخت توی بغلم. بوسیدم اش.بوسیدم اش. بوسیدم اش... خوب بود. سر پا بود. از دیدن مان خوشحال شد.

 

  از اتاق چهارصد و یک تازه منتقلش کرده بودند به چهارصد و سه. یک کوله پشتی که وسایل اش بود را پیر زن خدمتکار آورد توی اتاقش. حوله ی یک نفر دیگر به سرش بود. خودش حوله نداشت یا اینکه نمی دانست کجاست. اتاق چهارصد و سه سه تخته بود. هم اتاق ِ دو تا پیر زن بود. پیش از ازدواجش هم دوبار در بیمارستان بستری شده بود و آن بار ها همیشه توی اتاق خصوصی بود. یک همراه هم همیشه داشت اما این بار شوهرش بستری اش کرده و اتاق سه تخته گرفته.

 

سر پرستار از دیدن ما هول و دستپاچه شد و آمد و گفت که بیمار شما نباید ملاقاتی داشته باشد. پرسیدیم:" دکتر گفته؟" جواب نداد. گفتیم:" بیمار ِ ملاقات ممنوع را که در بخش نمی آورند. مگر ملاقات ممنوع است؟" جواب نداد. گفت:" برایش خوب نیست دیگر!" گفتیم آخر به تشخیص چه کسی؟ رفت و یک پرستار مرد آمد.برادرم را صدا زد و در گوشش چیزی گفت. برادرم بر آشفت و در جوابش باز چیزی گفت که ما نشنیدیم. بعد آمد و گفت که پرستار مرد گفته "شوهرش" دستور داده از خانواده اش کسی به ملاقات اش نرود. (!!) او هم جواب داده که کسی که خواهرمان را به این روز در آورده همان شوهرش است و ایشان چه حقی دارد که دیگران را منع کند. ما گوش به فرمان پزشک هستیم. اگر ایشان منع بفرمایند به روی چشم . اما شوهرش حق ندارد برای ما تعیین تکلیف کند.

 

 

***

 

 

ماجرا از اینجا وارد مرحله ی تازه ای شد...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٤
comment نظرات ()