آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال- بخش ششم

 

 چهارشنبه ۸ شهریور

 

  ساعات آغازین صبح

 

یک و نیم بعد از نیمه شب است. در یکی از سالن های اورژانس بیمارستان شریعتی کنار تختش نشسته ام. خواهرم خواب است. از حدود ساعت ده شب که من رسیدم هم خواب بود. می گویند با آمپول های خواب آور خوابانده اندش.

 یک پسر جوان در سالن روبرویی ما هست که پای چپ اش شکسته و از بالا تا پایین در گچ است. اولش خواب بود اما حالا بیدار شده و بخش را گذاشته روی سرش. ناله های بلند سر داده و دکتر را صدا می کند و می گوید که پایش می سوزد. در این سالن پنج نفر و در سالن روبرویی هم پنج نفر دیگر بستری هستند.بیشتر بیماران مصدوم هستند. یا تصادفی هستند و یا یا از سر رو رویشان مشخص است که کتک مفصلی خورده اند.  پسر جوان بد جور داد و بیداد می کند. نگاهش می کنم می بیند ام و صدای اش را بلند تر می کند. پرستار و دکتر آنجا هستند اما کسی محلش نمی گذارد. فقط چند دقیقه یکبار ازش می خواهند ساکت شود اما او نمی تواند.

 نگاه می چرخانم سوی تخت خواهرم. روی گردنش جای زخم ناخن هست : دو انگشت، بیشتر از پنج سانتیمتر. دور چشم راستش یک حلقه ی بنفش. پتو تا روی سینه اش کشیده شده و نمی توانم دست ها و پاهایش را ببینم. می گویند همه جای بدنش کبود است.  سِرُم چکه چکه می چکد و روی سرم را می خوانم که ببینم چند ساعت دیگر تمام می شود و انگار تا هشت صبح نوشته شده. می گویند سه تا آمپول خواب آور بهش زده اند. دهانش باز مانده و بی صدا نفس می کشد. در زندان چه بر او گذشته؟

***

می خواستم ساعت شش ، موقعی که قرار بود آزادش کنند بروم دم در زندان. زنگ زدم با شوهرش هماهنگ کنم. گفتم می آیم. مرا ببیند خوب است. شاید آرام شود. گفت نه. تاکید کرد که نه. گفت نمی خواهد کسی آنجا باشد و آمبولانس گرفته و اصلن کسی نمی بیند اش و قرار است آمبولانس برود توی محوطه و سوارش کنند ببرند بیمارستان. آنقدر با تحکم این حرف را زد که نتوانستم باز هم اصرار کنم. با خودم گفتم تماس می گیرم می روم دم بیمارستانی که قرار است بستری شود. آنجا می بینم اش. از ساعت هفت منتظر بودم که خبری برسد. فکر میکردم اگر منتقل اش کنند حتمن به ما خبر می دهند. اما خبری نشد. حدود هشت با بیمارستان تماس گرفتم. نام بیمار را گفتم و پرسیدم پذیرش شده یا نه؟ اول گفت نه. بعد من نگران دوباره پرسیدم که مطمئن هست؟ بعد انگار دلش به حال نگرانی ام سوخت که گفت البته یکبار آمدند. منتها ما پذیرش شان نکردیم. چون سر تا پا کبود بود و احتمال شکستگی دست و پا و سر یا خونریزی داخلی به خاطر ضربه وجود داشت. و بیمارستان ما بااین وضعیت، بیمار را پذیرش نمی کند. فرستادیم بیمارستان شریعتی که عکس برداری کامل و سی تی اسکن بشود. و اگر سالم بود با برگه ی تائید سلامت مراجعه کند.

تشکر کردم و گوشی را گذاشتم و برای  بقیه که چشمشان به گوشی تلفن و دهان من دوخته بود توضیح دادم که چرا رفته شریعتی. نگران تر شدم. چه وضعی داشته؟ به سرش هم ضربه خورده؟ احتمال خونریزی مغزی می دهند؟ بی چاره شدم. بی تاب شدم. راه می رفتم و نمی دانستم چه کنم. رئیس گفت بیا ببرم ات دم بیمارستان. آنجا باشیم تا برسند و تو ببینی اش. راه افتادیم دو نفری رفتیم. از در اورژانس که توی کوچه ی کناری است. زنگ زدیم. نگهبان آمد. چشم های اشک آلودم را دید. من از صدایش شناختم اش. همان بود که جوابم را داده بود. پرسیدیم هنوز نیامده؟ گفت نه. دوباره ازش خواستم وضعیت جسمانی خواهرم را برایم شرح دهد. گفت سراپا کبود بود. گفت نا آرام بود. گفت بهش امپول زدند آرامش کردند و بردند برای گواهی سلامت. پرسیدم می شود آنجا منتظر بمانم تا برگردد؟ گفت شاید بر نگردد. شاید از بیمارستان شریعتی تر خیص نشود...اگر هم بشود شاید تا صبح طول بکشد.

***

از غمش داشتم دیوانه می شدم. اشک بودم و اشک. آمدیم شریعتی. بخش اورژانس. از پذیرش سوال کردیم. اسمش را زدند توی کامپیوتر گفتند اینجا نیست! آمدم توی محوطه سرگردان که ببینم آشنایی می بینم یا نه. خانمی از دوستان خانوادگی شان که از طرف شوهرش با آنها نسبت دوری هم دارد آنجا بود. نگران سراغش را گرفتم. زنک توی دل بد بختم را خالی تر کرد: یک جای سالم تو ی بدنش نمانده. همه جایش کبود کبود است. بقیه حرف هایش را نمی شنیدم اما حس کردم من را مواخذه میکند که چرا دم زندان نرفته ام ببینم اش. گفتم خواستم بروم خانم! شوهرش نگذاشت. باز با من بحث کرد که او گفت نه اما تو وظیفه داشتی بروی. عصبانی بودم. حال خودم را نمی فهمیدم. حالا باید با این هم جر و بحث می کردم که چرا نرفتم. گفتم مرسی خانم کاسه ی داغ تر از آش. ! از نصایح شما ممنون. حالا می گذارید بروم ببینم اش؟ ...داشتم می رفتم سمت جایی که مرا می برد. یک پسر جوان را اوردند که تمام صورت اش کبودو متورم بود. چشم هایش از زور ورم باز نمیشد. تصور کردم که وقتی می گوید یک جای سالم هم در بدنش نیست حتمن همینجوری است. حالم بد تر شد. داشتم دیوانه می شدم. اگر ضربه ی مغزی شده باشدکه نباید بخوابد آنوقت بهش آرامبخش زده اند و خوابانده اندش؟  این راهرو هم هزار سال پیمودنش طول کشید. بالاخره رسیدیم به جایی که او بود. فقط سرش از زیر پتو بیرون بود. خواب بود. مثل همین حالا. شوهرش تا ما را دید به رئیس گفت: دسته گل پدر خانم ات. آتش گرفتم.

می دانستم اگر نتوانم خودم را کنترل کنم ممکن است کار به جاهای بد تری کشیده شود. از اتاق بیرون آمدم اما از بی قراری انگار توی سر و صورت خودم زده بودم که رئیس آمده بود دست هایم را گرفته بود و بقیه ی آنها که آنجا بودند هم مات من شده بودند و غریبه ها نگاهم می کردند و توی گوش هم پچ پچ می کردند.

وضع اش به آن وخامتی که زنک گفته بود نبود. توی دلم لعنتش کردم که به جای اینکه به من آرامش دهد آش را شور تر هم کرده. نفس کشیدم. بالاخره نفس کشیدم. گفتند عکس استخوان هایش سالم بوده. ولی هنوز نرفته سی تی اسکن. باید ببرندش. و منتظر بودیم که آمبولانس بیمارستان بیاید. نیم  ساعتی همینطور آن خانم توی گوشم حرف می زد. من هم بی جواب نگذاشتم اش. آنها هم اولش مثل شوهرش معتقد بودند که تقصیر پدر من است. تاب شنیدن این حرف را نداشتم. از پدرم دفاع کردم. جریان مسافرت و آنچه شنیده بودم و منجر به تشدید بیماری خواهرم شده بود را برایش گفتم. گفتم  فعلن که مسولیت سلامت و نگهداری اش به عهده ی شوهرش بوده و به این روز درش آورده. آرام تر شده بودم.  آن خانم و شوهرش خداحافظی کردند و رفتند. ما ماندیم منتظر. بعد از نیم ساعتی بردندش سی تی اسکن. زنگ زدم به پدر گفتم که چرا طول کشیده. باز نیم ساعتی طول کشید تا برگشت. نتیجه ی اسکن هنوز نیامده.  اگر هم بیاید باید تا صبح اینجا بماند.

 

***

این ها را کنارتختش نوشتم. همانطور خواب بود و مرا ندید. یکبار چشم هایش را باز کردو بست اما گمان نمی کنم در آن حال چیزی یادش بماند.

پسرکی که ناله می کرد را برده اند توی یک اتاق در بسته که از شر ناله هایش راحت شوند. اما صدایش همچنان می آید. حالا یک ریز داد و بیداد می کند. دلم برایش می سوزد.

بالاخره نتیجه ی اسکن را آوردند و گفتند سالم است. نفس راحتی کشیدم. گفتند ما برویم. برادر شوهرش بماند. خواستم بمانم اما نگذاشتند. گفتند اگر بیدار شود و بی قراری کند باید کسی باشد که زورش به او برسد. خانه که رسیدیم ساعت نزدیک سه ی صبح بود.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۳
comment نظرات ()