آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال- بخش پنجم

(ادامه از پست قبل)

این خبر را پدر از کلانتری آورد. پرسیدیم : چطور از کلانتری به ما اطلاع نداده بودند؟‌ پدر گفت او هم این سوال را پرسیده و در جواب، فرم بازپرسی را نشان اش داده اند که با خط لرزان نوشته : « من هیچکس را ندارم» و امضا کرده بود.

سه شنبه هفتم شهریور

این که در زندان باشد از طرفی خبر خوبی بود. معلوم شد کجاست. و این یعنی در زندان بودن خیلی بهتر از سرگردانی است. اما تصور اینکه چطور کارش به زندان کشیده و تصور صحنه های مختلف ِ چگونگی بر خورد او با پلیس و زندان بان بسیار تاسف انگیز و نگران کننده بود.

خیلی دیر، خیلی خیلی دیر، صبح شد. پدر ِمن و شوهرش رفتند دادسرا که شماره پرونده را بگیرند و شاکی ها را شناسایی کنند و اگر لازم است و بتوانند، ‌از آنها رضایت بگیرند. صبح زود پدر رفت. دخترک کلاس زبان داشت. رئیس رفت سر کار و من ماندم پیش مادر تا ساعت ده و نیم که باید می رفتم سراغ دخترک و مادر را می گذاشتم خانه ی برادرم. ساعت همچنان به سر سختی گذشت و این کار ها انجام شد و آمدم شرکت.

ظهر پدر زنگ زد.

***

حالا می توانم برگردم به یکشنبه عصر. آنجا که گفتند پا برهنه در خیابان راه می رفته و بعدش آمده خانه ی پدر و کلید یدک خانه اش را با زور و دعوا گرفته. من که نبودم. این ها را برایم تعریف کرده اند. بعد رفته سمت خانه ی یکی از دوستانش که آنجا به خاطر مشاجره ازش شکایت شده. این کار ها همان موقعی انجام شده که من داشتم تلفنی شوهرش را راضی می کردم که بیاید.

بعد رفته خانه ی دوستش لیلا. لیلا نبوده. نه او و نه شوهرش و نه پسرش. اما طبقه ی پایین خانه ی آنها، مادر شوهر و پدر شوهرش زندگی می کنند. از مادر شوهر لیلا سراغ او را گرفته. پیرزن نمی دانسته. طفلک به خاطر حال روحی نا مناسب اش با آنها در گیری لفظی پیدا کرده و توهم داشته که آنها لیلا را از او پنهان کرده اند. در اثر همین در گیری، آنها به پلیس صد و ده زنگ زده اند و پلیس آمده و پلیس را که دیده دویده سمت پشت بام که اگر به من نزدیک شوند خودم را پرت می کنم پایین . این ها را شوهر لیلا تعریف کرده و گفته خوشبختانه در ِ ورود به پشت بام خانه ی آنها قفل بوده و نتوانسته تهدیدش را عملی کند. پلیس دستگیرش کرده و برده کلانتری محل. آنجا گفته اند شماره تلفن خانواده ات را بده که بهشان خبر بدهیم، گفته کسی را ندارم. گفته اند بنویس و امضا کن. با خط لرزان نوشته من هیچکس را ندارم و امضا کرده.

***

شب اول را در کلانتری محل گذرانده. آنجا به تمام مقدسات دولت توهین کرده و صبح فردا تحویل زندان اوین شده. از طرف زندان او را برده اند پزشکی قانونی و پزشکی که معاینه اش کرده نظرش را روی پرونده نوشته: « جنون ادواری»

از آن پس پرونده رفته توی یک پوشه ی قرمز رنگ. و پوشه ی قرمز رنگ یعنی اولویت اول. یعنی روی هر میزی که باشد، باید روی بقیه ی پوشه ها باشد. یعنی تا تکلیفش مشخص نشده ، باید ساعتی یکبار ، صاحب میز پی گیری اش کند. بعد باز با پرونده ی قرمز رنگ برگشته به زندان.

***

قاضی گفته چون جنونش ثابت شده، هیچ جرمی متوجه اش نیست. حکم آزادی را نوشته و گفته آنها که باید آزاد شوند را ساعت شش آزاد می کنند. اما مسولیتش را خارج از زندان همسرش باید قبول کند. باید بنویسد و امضا کند که مسولیت بیمار به عهده ی اوست. شوهرش نوشته و امضا کرده.

الان ساعت سه و بیست دقیقه ی سه شنبه است. دو ساعت و چهل دقیقه ی بعد آمبولانس می رود جلو در زندان. قرار است مستقیم ببرندش بیمارستان اعصاب و روان.

حرف های پدر که تمام شد. گفت بعد از چند روز حالا می تواند چند ساعتی بخوابد. سفارش کرد که مادر نزد برادرم بماند تا ساعت پنج.

حالا باید فکر پیدا کردن یک دکتر خوب باشم. باید ببینم شوهرش در باره ی زندگی با او چه تصمیمی می گیرد. باید روز هایی که بیمارستان استُ را بشمرم. باید هر روز بروم دیدن اش...

کاش ماجرا همین جا خاتمه می یافت....

 

+ کتا ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٢
comment نظرات ()