آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال - بخش چهارم

دوشنبه شب

حالا هفت و نيم شب است. دوازده ساعت بعد. يبست و چهار ساعت است که از خواهرم خبری نيست. شوهرش با پدرم رفته اند کلانتری که مشخصاتش را بدهند.

***

ساعت ۹ صبح رفتم سر قرار. خودش بود. خود خودش. همانطور که او مرا خود خودم ديد. حال و احوال ِ هم را پرسيديم. طبق همان پيش بينی ای که بر اساس آن نخواسته بودم به اي-ميل هايش جواب بدهم،‌شرح ساليان را داد و شرح ساليان مرا خواست. گفتم که يک دختر دارم. گفتم که از زندگی ام راضی هستم. او هم از خودش و وضعيت شغلی اش و فعاليت هنری اش و خانواده اش گفت. اما ديدار به اين سادگی نبود. پشت نگاهم حرف هايی بود که می فهميد. پشت نگاهش حرف هايی که می فهميدم و از آنها گريزی نبود.

گفت که در تمام اين سال ها به يادم بوده. گفت که هميشه حس می کرده مرا آزرده. باز گفتم که چيزی به دل نگرفته ام بجز بهترين خاطرات. گفت که سال ها به چرايی ِ کار خودش فکر کرده و به اين نتيجه رسيده که همان موقع هم حس می کرده مرا می آزارد و برای همين سعی کرده خودش را از من، مرا از خودش دور کند. گفت که حال روحی خوبی نداشته آن سال. و ما از هم دور شديم. منحنی هايی که هيچ نمی دانستند آينده آنها را به چه راه هايی خواهد برد.

***

برايم عجيب و جالب و لذتبخش بود بازگشت اش. حسی ناب که فکر می کنم بسيار کم اند کسانی که بتوانند تجربه اش کنند. شايد اگر آن سال ها در اوج آن حس عميق دوست داشتن،‌ دور نمی شدم از او حالا نمی توانستم اين حس تازه را درک کنم.

گفت در حضورم آرامشی بدست آورده. بعد حس مرا پرسيد. گفتم از آرامشی که به آن رسيدی خوشحالم. گفت حس ات را پنهان می کنی.

***

می خواستم قرار را کنسل کنم. وضع خواهرم حال و روزی برايم نگذاشته بود. اما او فرصت ديگری نداشت. از طرفی نمی خواستم بعد از اين همه سال در اين ديدار، حرفی از مشکلات خودم بزنم. می خواستم ببيند که خوبم و آرامم. توانستم اينگونه نشان دهم. اما دلم پيش خواهرم بود. آنهم نمی دانستم کجا!

شايد ساعت هايی که با او بودم و سفری به خاطرات آن سال های دور، مثل دارويی مسکن و آرم بخش بود. شايد هم گاهی تظاهر، به آدمی تلقين می شود.

***

باورم نمی شد چطور شماره من را پيدا کرده. گفت يکی از دلايل مهم آمدن ام به ايران ديدن تو بوده. گفت حتی رفته بايگانی دانشگاه که آدرس يا شماره تلفنی از من پيدا کند.

يک کتاب مجموعه آثار «ادوارد هاپر» را هم برايم آورده. اولش نوشته:

« با يادت

و به يادت

که هميشه

با من است»

***

توی خانه نشسته ام، کتاب را نگاه می کنم، يادداشت اش را دوباره می خوانم.کتاب را می بندم و  دنبال کلماتی می گردم که بتواند  حسی که توی قلبم آمده را بيان کند. مداد بر ميدارم و روی تکه کاغذی می نويسم:

مثل باران که ببارد و درخت ها که تازه شوند،‌ بارانی باريده توی قلبم.

***

تا توانستم ار رئيس تعريف کردم. گفتم که شانس بزرگ زندگی من است. می خواستم ساعت دوازده برگردم شرکت. او تا ساعت سه و نيم وقت آزاد داشت. دعوتش کردم که با هم برويم شرکت. با رئيس هم آشنا شود. پذيرفت. آمد. با هم آشنا شدند. نهار سه نفری با هم بوديم. ساعت سه و نيم رفت.

يکی دو روز بعد بر می گردد انگليس و ما ثانيه به ثانيه از اين نقطه تلاقی دور می شويم.

***

اما حال روز دوشنبه به تمامی تحت تاثير غم خواهرم بود. من همچنان اشک توی چشم هايم بند نمی شود و اينکه ندانم اين قطره های اشک از کدام حس فرو می چکند آزارم می دهد.

امشب نازک نازک ام. مثل يک نت که از يک ملودی غمناک، از روی آرشه ی ويلن روی هوا سرگردان مانده باشد.

***

ساعت هشت و نيم شب دوشنبه ششم شهريور خبر رسيد که خواهرم پيدا شده و در زندان اوين است.

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۱
comment نظرات ()