آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال - بخش سوم

 

دوشنبه ششم شهریور

ساعت هفت و بیست دقیقه ی صبح دوشنبه است. از ساعت پنج بیدار بودم. دلشوره داشتم. از دیشب از خواهرم بی خبر بودیم. تا ساعت یازده و نیم دیشب هم زنگ زدم و پیام گذاشتم. جواب نمی داد. میدانستم که شوهرش از هزار کیلومتر دور تر حرکت کرده و در راه است. می دانستم که هفت شب راه افتاده و دم دم های صبح می رسد.

سرم پر از صحنه های جورا جور بود. پدر گفت که خواهرم خانه اش را به هم ریخته و تمام اسباب و وسایل شوهرش را ریخته بیرون در. تصور می کردم که شوهرش از راه رسیده و چه جنجالی شده. یا تصور می کردم که با استرسی که داشته شاید در راه تصادف کرده باشد. آنوقت همه چشم ها بر می گردد سمت من که دیروز غروب بهش زنگ زدم و تحت تاثیر تلفن من راه افتاد.

***

ساعت شش و ربع صبح تلفن زنگ زد. شوهرش از راه رسیده بود و سالم بود. سراغش را از خانه ی ما گرفت. پدر گفت نیست. گفت شاید رفته شیر بخرد. گوشی را گذاشت و ما همه آرزو کردیم که رفته باشد شیر بخرد. اما ذهن ها متوجه دیشب بود که تا نیمه شب هم خانه نرفته بود. کسی نمی داند که شب را تا صبح چه طور گذرانده. کسی را یارای همراهی اش نبود. برای همین به شوهرش زنگ زدم. هر چند پدر مخالفت کرده بود. گفتم زنت ویلان و سرگردان شده. مسولش تویی. گفت به من چه! گفتم جانش در خطر است. گفت هر وقت مُرد، میایم جمعش می کنم.

***

ثانیه به ثانیه حالش بد تر می شود. دیروز عصر دختر پنج ساله ی برادرم را به قول خودش برده گردش. در راه بهش گفته تو مثل پریایی. نه!‌تو اصلن پری هستی. از خود پریایی. پریا پا برهنه هستند. تو هم کفش هایت را در بیاور. کفش های دخترک را در آورده و داده دستش. خودش هم پا برهنه شده. می گفتند پا های هر دوشان سیاه و زخم شده بود.

***

حالا چشم هایم کلی پف دارد. دیروز عصر پشت تلفن گریه ام گرفت. بعد بند نیامد. زار زار گریه کردم به حالش. به بی کسی و بی پناهی و سرگردانی و چه بسا که عاقبت شومش.

***

ساعت شده هفت و نیم صبح دوشنبه. هنوز هیچ خبری ازش نیست. با این چشم های پف کرده باید بروم دیدن آقای میم.

 

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٩
comment نظرات ()