آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

نمی دانم چه بگویم

 رویداد ها جسته گریخته اند

من جسته گریخته ام

و همینسان جسته گریخته انگار،

از زندگی عقب مانده ام....

 

 

از همه ی پیام های پر مهرتان سپاسگزارم.

حال و روزی ندارم. فرصت به روز کردن وبلاگ را هم فعلن ندارم. اما قسمت های بعد ماجرا را نوشته ام که اگر ننویسم می میرم. توی دفتر چه یاد داشتم دارم می نویسم. فرصت که شد، قسمت به قسمت پاکنویس اش می کنم اینجا.

همینقدر بگویم که الان خواهرکم توی زندان اوین است. خیلی دلنگرانش هستم.

تا بعد...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٧
comment نظرات ()