آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شرح حال

 قسمت اول:

دلم گرفته. فردا دوشنبه است. این یعنی نرسیده هنوز. اول هفته بد شروع شد. انقدر گیج و پراکنده ام که نمی دانم دنبال چه کلماتی می گردم. خیال می کنم هنوز بچه ام. باید مثل همیشه تماشاچی باشم. مثل ده سالگی خودم.

روی کاغذی که زیر دستم است شرح مختصری از سوابق بیماری اش را نوشته ام که موقع صحبت با دکتر فراموش نکنم: دو تا عدد را از هم کم کرده ام و حاصل اش شده بیست و هشت! نگاهم روی بیست و هشت مانده. من بچه بودم بیست و هشت سال پیش و تماشاچی.  گوشی توی دستم بوق می زند. خانم دکتر جواب میدهد. من هم حرف می زنم. زیاد حواسم نیست چه می گویم. با موبایل نمی شود صحبت کرد. اما ساعت شش دوشنبه وقت گرفته ام.

پدر گفت دیگر بریده. گفت می سپرم اش به تو. گفت که نمی تواند مثل قبل تر ها باشد.نه که نخواهد. نمی تواند. بالای هشتاد که شوخی نیست. گفت خواهرت است. خواستی ببرش دکتر. ببر اش بیمارستان. نخواستی هم بگذار به حال خودش. راست میگفت. نگاهش را نمی توانستم توی چشم هایش پیدا کنم. نفس هم سخت می کشید. بغض داشت. مثل خودم.

 


قسمت دوم:

باید با وکیل صحبت کنم. لا مصب دیشب مرا حواله داد به ساعت ده نیم . ساعت ده ونیم هم هرچه زنگ زدم گفت صدا نمی آید. حس می کنم نمی خواهد خودش را درگیر این ماجرا کند. کاش چاره ای داشتم جز اینکه از او کمک بخواهم.

خب حالا فرض می کنیم زنگ زدم:

سلام. من آ هستم. دیروز هم مزاحم تان شدم...

نمی دانم دیشب تا چه حد متوجه عرایض بنده شدید...غرض از مزاحمت این بود که وکالت خواهرم را  قبول بفرمائید.  از نظر هزینه ی زحمت هایی که می کشید هم هر چه بفرمائید در خدمت تان هستیم. فقط اینکه خواهرم  در حال ، قبل از هر چیز به مداوا نیاز دارد. و مهم ترین چیز اینست که بتوانیم برای مراجعه به متخصص مجاب اش کنیم. کاری که امیدوارم با همکاری شما بتوانیم انجامش دهیم. با همسرش هم شما از جانب ما صحبت بفرمائید که هر تصمیمی که دارند بگذارند برای بعد از مداوا.

میشه؟

خوبه؟

نمی دونم. شک دارم. طپش قلب دارم.

من ادم زر زرو یی هستم. اما آدم کی گریه می کنه؟

میگم وقت ناراحتی. همونطور که وقت خوشحالی می خنده. اما اگه الان بغضم بشکنه فقط برای ناراحتی نیست. از استیصال هم هست.

اون شوهر داره. پدر گرچه جریانو سپرده به من اما توی تصمیم گیری های من دخالت می کنه. اختیار کامل برای به انجام رساندن چاره هایی که به ذهنم می رسد ندارم. می خواهم با شوهرش صحبت کنم پدر می گوید نه. برایش از دکتر وقت گرفته ام. معلوم نیست بیاید. فقط خودم را سبک می کنم با این کارها. من اینجا هیچ کاره و همه کاره ام. تنها کار واقعی ای که از دستم بر میآید غصه خوردن است! پدر بگذار با شوهرش حرف بزنم. شاید نداند اوضاع ما را. –نه! صلاح نیست. به وکیل بگویم چه؟ وکالتی که نمی دانم خواهرم به تو می دهد یا نه را قبول کن؟ یا اینکه بهش بگو گواهی سلامت پزشکی باید بیاوری اما چطور او را پیدا کن که با او حرف بزنی؟ خواهرم اصلن الان کجاست؟...

 

از مسئله های سخت خوشم نمی آید. از بچگی هم خوشم نمی آمد.  

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٥
comment نظرات ()