آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

گرفتار گره های تازه تری شده ام. نمی دانم باز می شوند یا نه. چه با دست چه با دندان شاید باز نشوند. طناب زندگی هم که سخت کلفت...

 

حال خواهرم خوب نیست. باید فکر دکتر باشم. باید ببینم چطور ببرم اش بیمارستان...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٤
comment نظرات ()