آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دوشنبه

 

حال ام خوب نیست. هیجان زده و دستپاچه هستم. اشک توی چشم هایم بند نمی شود. زخم کهنه ام جایی ته ته های دلم می سوزد. باور نمی کنم شنیده ام صدایش را. چرا من بزرگ نمی شوم؟ چرا رئیس اینهمه آدم حسابی است؟

 

***

روز های دوشنبه، نوبت من است که ظرف ها را بشویم. توی شرکت پنج روز هفته را تقسیم کرده ایم بین پنج نفرمان. بعد از نهار بود. تازه نهارم تمام شده بود و می خواستم روی میز را جمع کنم که تلفن زنگ زد. خواستم بروم اما چون دستم بند بود رئیس رفت. بعد از چند ثانیه آمد آشپز خانه و صدایم کرد: با تو کار دارند. پرسیدم کی؟ گفت نمی دانم. یک آقایی. تعجب کردم. رفتم گوشی را برداشتم. :

بفر مائید؟ - سلام گفت و خودش را معرفی کرد.آقای میم یا به قول خودش سین بود. باورم نمی شد. من به ای میل هایش جواب نداده بودم. داده بودم؟ نداده بودم. نتوانسته بودم بگویم نه. نتوانسته بودم بگویم بله! پس هیچ جوابی نداده بودم. ...و فکر کرده بودم که سکوت هم خودش یک جور جواب است.

 

گفتم شماره از کجا آوردی؟:

گفت از روزی که اومدم دارم دنبال شماره تو می گردم

بعد گفت: چرا ای میل ها رو جواب ندادی؟

گفتم نتونستم جواب بدم

گفت ای میل می زدی می گفتی نه. گفت خیال کرده ای-میلم بسته ست

باز گفتم که نتونستم. نمی تونستم بگم نه. نمی تونستم بگم آره. گفتم یک عالمه چیز نوشتم برایت اما هیچکدام را نفرستادم. گفتم با خودم به نتیجه نرسیدم. ...و بعد چند ثانیه یا چند دقیقه جایی حوالی هفده سال پیش گم شدم

خیلی برام عجیب بود

اینکه دنبال شماره ی من گشته بعد از این همه سال. اون آدم که اون طور منو ندیده گرفته بود. گفتم شماره رو از کجا آوردی؟ گفت از زیر سنگ. گفت  باید باهات حرف می زدم. باید می دیدمت. ...

بعد گفت می خوام ببینمت . روز هایی که فرصت داشت رو گفت : چهارم پنجم ششم. یکی از این روز ها. من نوشتم . روز ها را و شماره تلفن اش را. قرار شد بهش زنگ بزنم. تاکید کرد که حتی اگر خواستم جواب منفی بدهم بهش زنگ بزنم. گفتم مطمئن باش.

 

به رئیس گفتم.گفت بهش بی اعتنایی نکن.

بعد از این همه مدت ،این همه گشته از بچه های دانشکده شماره اینجا رو پیدا کرده... قرار بذار ببینش...ببین چه کار داره.

 

گفتم :"چه طور"ی؟ گفت : هستم. گفتم یعنی چه طور؟ گفت توی همین هستم خیلی حرف هست.

 

با رئیس مشورت کردم گفت دوشنبه قرار بذار. هنوز بهش زنگ نزدم. ...دیگه چیزی نگفت. زیاد حرف نزدیم. آها اون وسط ها هم گفت حرف بزن صدا تو بشنوم...عجب ماجرا یی! یه جا هم پرسیدم چند ساله که رفتی انگلیس؟ گفت هشت سال. تکرار کردم هشت سال. بعد پرسیدم خاطرات ما مربوط به چند سال قبل می شد؟ هفده هجده سال؟ ... گفت برای او همه چیز به همان تازگی قبل تر هاست. نفهمیدم منظورش را. اما توی دلم کسی تکرار می کرد : چرا؟

دارم فکر می کنم که دوست دارم ببینم اش؟ معلومه که دوست دارم. مگه میشه دوست نداشته باشم؟ اما داشتم فکر می کردم این دیدار چیه؟

نه شروع یه دوستیه

نه پایانش

نه وسط اش

برای اینکه جواب این سوال ها رو پیدا نکرده بودم ،جواب ای میل ها شو  نداده بودم

رئیس گفت کار بدی کردی به ای میل هاش جواب ندادی. حالا هم حتمن باهاش تماس بگیر قرار بذار. نسبت به مردم بی اعتنا نباش.

 حالا بین دو منحنی

و شروع و میانه و پایان اش

 اینجا

چند روز بعد

 ما تنها یک نقطه ی تلاقی هستیم و بس.

جواب آن سوال این بود: این دیدار تنها یک نقطه ی تلاقیه.   

حالا دارم باز همین چند سطر پر از جاهای خالی گفته های بعد از این همه سالمان را دوره می کنم. توی اورکات همدیگر را پیدا کردیم. همان جا بود که دیدم اسم خودش را گذاشته سین. برایم ای میل زد: ای میل زده بود معذرت خواهی کرده بود گفته بود که به من بد کرده. من جواب دادم فراموش کن

گفتم برای من فقط بهترین خاطراتی. همین

و فکر می کنم که اون موقع چیزی ازش به دل نگرفته بودم. بهش حق داده بودم. خودم رو راضی کرده بودم که حتمن اون مقدار که من دوستش داشتم دوستم نداشته. و بهتر که نتونسته یا نخواسته تظاهر کنه به این موضوع. اما بعد از این همه سال تلفن میکنه میگه حرف بزن می خوام صدا تو بشنوم... زخم کهنه ام جایی ته ته های دلم را می سوزاند...

 

 

 

 

+ کتا ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱
comment نظرات ()