آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل خيلی های ديگه که نميارنش...

۱-

بابام ميگه تو و رئيس يه اشکالی دارين. اونم اينه که به جای هرچی عقل تو دنياس، هر دو تون احساساتی هستين!

خب راست ميگه. به رئيسم گفتم تائيد کرد.

جريان اون باغه بــــــود؟ ... يادتون هست؟‌

اونجا دو تا باغ برای فروش بود. يکی مال آقای آی باکلاه شماره يک يکی مال آقای آی باکلاه شماره دو.همون دو تا که برادر بودن و خلاصه ی ماجرا اين بود که راه ِ رفتن به باغ آقای آی با کلاه شماره ی يک رو بايد آقای آی با کلاه شماره دو ميداد. و رئيس ما و خود ما عاشق آن تکه ی شما ره يک شده بوديم. يک ساختمان روستايی کوچک دارد. يک جوی آب و تا دلت بخواهد درخت گردو... شماره دو ساختمان ندارد. زمينش نصف زمين شماره يک است. قيمتش هم نصف است.

نظر رئيس اين بود که اين دو تکه را بايد با هم خريد که اختيار راه شماره يک دست ديگری نباشد.ما تکه ی يک را می خواستيم اما بايد يک مشتری هم برای تکه ی دو پيدا می شد.

 بنابر اين با يکی از آشنايان که دنبال زمين ميگشت تماس گرفتيم. آمدند. ديدند. اول نپسنديدند. دوم پسنديدند. دوباره آمدند. باز گفتند تصميم بگيريم. ما به دوست ديگری گفتيم...آنها هم آمدند. بعد اين ها گفتند ما حاضر نيستيم با آنها شريک شويم. ما را گذاشتند توی خماری و حالا بعد از اين همه مدت تماس گرفته اند که ما حاضريم آنجا را بخريم اما به شرطی که باغ شماره يک را بخريم... آخه آدم چی بگه؟

نميگن شما ها رفتين اونجا رو پيدا کردين. نميگن شما هر کدوم رو می خواين بردارين و ما اون يکی رو.

زور نداره؟‌دل آدم نمی گيره؟‌

***

۲-

بی خيال!

ميشه گفت حالم خوبه. به گذشته و آينده هم کاری ندارم!  يعنی بايد قاعدتن خوب باشه. همه چيز رو به راهه. هيچ بدی بد تر نشده.  گور بابای اينکه کدوم زمين مرغوب تره. مهم اينکه مشکل آقای آی با کلاه شماره يک که برای معالجه ی دخترش نياز به پول داره هم حل ميشه.

 خوشبختانه برای يک واحد ديگر از آپارتمان ها هم ناگهان يک مشتری پيدا شد و اين مشتری يعنی تا آخر کار را بدون غصه طی کردن. ما شانس آورديم. شانسی که می تونستيم نياريم. مثل خيلی های ديگه که نميارنش.

 

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٩
comment نظرات ()