آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

من و نقيض خودم!

 

۱- کجا های اقيانوس

يک دسته روز، دنبال هم، مثل يک دسته ماهی کوچک ميان يک اقيانوس، جايی ميان روز های سال سرگردانند.

نمی دانی کی بهشان می رسی. نمی دانی کی به تو می رسند. اما هستند. و به احتمال زياد يک جايی از هر سال آدم بهشان برخورد می کند. و در اين برخورد،‌ ناگهان گيج می شوی...نمی دانی که هستی.نمی دانی کجا هستی. تاثير شان گرچه ژرف است اما غم انگيز هم هست.  همين حالا يا چند روز بعدش مهم نيست. اينکه چند روز طول می کشدش هم مهم نيست. مهم اينست که ميانشان که می افتي، حواست باشد که کجايی. نترس ! گم نشده ای. می گذرند و تو دوباره پيدا می شوی...

اين حس اقيانوسی گرچه آرامش بخش هم هست اما ترسناک هم هست. و من مبهوت شکوه وحشتی که در آن هست می مانم.

اين روز های زندگی تا بخواهی عميق اند. تا بخواهی تاريک. تا بخواهی سنگين. تا بخواهی ساکت. و مهم ترين مشخصه ی آنها برای باز شناسی شان اشکی ست که در آستين تو می ريزند که به تلنگری حتی سرازير می شود...

گرچه که الان يادِ:« تا بخواهی خورشيد ، تا بخواهی لبخند ِ» سپهری افتاده باشم و داشته باشم  در دل به تضادش با تا ها ی خودم لبخند تلخی بزنم.

 

۲- ديروز

ديروز نيامدم سر ِ کار. دخترک يک ميهمان عزيز داشت که از اهواز آمده بود و بايد می ماندم پذيرايی از ميهمان عزيزش. علاوه بر پذيرايي، صلاح نبود که آنها را با پدر و مادرم در خانه تنها بگذارم. پدر اين روز ها عصبی و بی طاقت شده و اگر من خانه نباشم مدام سر مادر داد می زند. باور نمی کند که مادرم بيمار است. باور نمی کند که آلزايمر مغز را نابود می کند. باور نمی کند که با عصبی شدن هايش تنها خودش را آزار می دهد و بس. اما من که خانه باشم اوضاع خانه متعادل تر است. مادر به عهده ی من است و پدر لازم نيست نگرانی هايش را با داد زدن بروز دهد.

 ميهمان، دوستی  بود که دخترک کلاس اول دبستان پيدا کرده. کلاس دوم هم با هم همکلاسی بودند. اما از کلاس سوم، پدرش ماموريت گرفت و رفت اهواز تا به حال و الان پنجمين ساليست که همانجا هستند. 

ميان همين روز ها حتي،‌ تماشای باليدن درخت يک دوستی به اين پاکی چقدر شيرين است... 

***

پی نوشت ها:

تصاوير سی تی اسکن يحيي، خوشبختانه نشان داد که سالم است. مشکل اش عصبی ست. و زياد مهم نيست.

قرار داد آن « کار ِ سوخته » ديشب بالاخره بسته شد. تا مدتی گرفتار کار بی امانی می شوم که شايد کمتر فرصت وبلاگ نويسی داشته باشم.

( اما توی وبلاگ نويسي، آدم ِ پر رويی که من باشم، فکر نکنم بيدی باشد که از اين باد ها بهراسد! .و از آنجا که فکر کنم می ميرم اگر ننويسم. و با توجه به اينکه همين ديروز چهار پنج صفحه ی يک تقويم را توی خانه نوشته ام ، بنا بر اين فعلن قويا عبارت :«کمتر فرصت وبلاگ نويسي...» را تکذيب می کنم....)

از اوضاع روز دنيا بی خبرم اين دو روز. هنوز نرفته ام اخبار را بخوانم.

 راستی : آن سی دی پست پائينی را من نخريده ام که بتوانم بگويم از کجا. آن را هديه گرفته ام. اما اگر جايی ديدم حتمن برايتان خواهم گفت.

 

 ۳- قدر لحظه ی اکنون

يک چيز  ديگری توی سرم مانده از يک « پياده رو » ی صد متری است که انتهای مسير رسيدن به شرکت است.

 توی همين صد متر ِ آخر، درخت ها يی که از بالای ديوار حياط خانه ها سر براورده اند و بر شانه ی درخت های کوچه گذاشته اند، آفتابی که از لابه لای شاخته هايشان بر مسير می افتد و عابری که ميان اين دالان سبز می تواند همه ی غم های دنيا را فراموش کند و توی ذهنش تنها دنبال يک تکه شعر گم شده بگردد.... 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٥
comment نظرات ()