آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امروز هر چه هست

منم و آرامش

 

...

درست است که همه چیز خوب و رو به راه است اما وسط قفسه ی سینه ام درد گرفته. نمی دانم چرا.  نفس که میکشم درد میگیرد و موقع باز دم آرام تر می شود.

...

حالا او دارد با آقای فروشنده ی پیانو صحبت می کند. یک پیانوی یاماها ی یو وان اف است. دست دوم است اما نو ی نو ست. فروشنده می گوید اکازیون است. اما ما که فعلن پول نداریم که. درست است که راه نفس ام چند درجه باز تر شده. اما ای پدر بی پولی بسوزد.

...

امروز قرار است یک کار سوخته را باز یافت کنیم. کاری که مدتی پیش روی اعتماد به کارفرما، بدون قرارداد کلی زحمت کشیدیم و فاز یک اش را تمام کردیم ،  آمدند یک نسخه نقشه ها را گرفتند و رفتند و دیگر پیدایشان نشد. حالا دوباره برگشته اند. امروز قرار است قرارداد ببندند. خودمانیم برخورد رئیس هم خوب بود. حاضر نشد به قول خودش عزت نفس اش را بفروشد. دفعه ی پیش یکی از آقایان کار فرما آمده بود می خواست یک سوم قیمت قرارداد چک بکشد و نقشه را بردارد و ببرد. رئیس گفت غیر ممکن است که بگیرم. یارو هم نقشه را مفت مفت برداشت و رفت. نمی دانم عذاب وجدان گرفته اند یا اینکه رفته اند کار ما را با جاهای دیگر مقایسه کرده اند که برگشته اند. اما تا قرارداد امضا نشود آدم خیالش راحت نمی شود که نمی شود.

 

دارد به آقای فروشنده ی پیانو می گوید حد اکثر تا فردا صبح جوابتان را می دهم.

 

گوشی را گذاشت و آمد.

 

حالا با من حرف می زند:" می گه پیانوی خودتون و یه میلیون و هشتصد ور میدارم." بعد زل می زند توی صورت من. من هم متقابلن مات مات نگاهش می کنم. در واقع زیاد حواسم به قیمت ها نیست. دارم کلمات متن را توی ذهنم مرتب میکنم. پیانوی ما ناشناس است بد پیانویی نیست. اما رنگ پایه اش یکباره ریخت. رئیس که مدتی هم کار چوب کرده می گوید قسمت پایه ها چون چوبش کلفت تر است اینطور شده. برای اینکه چوب هنوز کاملن خشک نشده بوده که رنگش زده اند.  اما  صدا هایش و کوک نگه داشتن اش خوب است . اذیت مان نکرد. قبل از این یک پتروف دست هزارم داشتیم. پیانو نمی شناختیم که خریدیم اش.  درست است که پتروف توی پیانو ها اسم و رسمی دارد و نو اش را کمتر از چهار میلیون نمی شود پیدا کرد اما آنکه ما خریدیم کوک در میداد. آقای فروشنده ی پیانو گفت که چون جای گرم گذاشتید اش اینطور شده. شاید هم راست میگفت. از زیرش لوله های شوفاژ رد می شد.

این یکی را دو میلیون و دویست خریدیم که حالا یک و هشتصد بر میدارد.

 

الان جای همه خالی یک آداجیو ی باخ دارم گوش میکنم. شاید آن آرامش اول نوشته را مرهون همین موسیقی باشم. نوازنده ویلن محمد پورتراب و نوازنده پیانو لیلیا سرکیسیان هستند.

 

نوشته را از اول می خوانم و آرام نفس میکشم. درد وسط قفسه ی سینه ام بر طرف شده. کار فرما ها هنوز نیامده اند. ساعت شش و چهل و سه دقیقه است.

 

این می شود سومین پیانوی دخترک. دوسال همان پتروفه را داشت. یکسال هم این یکی را. آقای فروشنده ی پیانو گفته برای این یکی که هنوز دست ماست مشتری پیدا کرده و می ترسد مشتری اش را ز دست بدهد. عجب روزگاری شده ها. ما که هنوز نفروخته ایم که برایش مشتری پیدا کرده. تازه اگر قرارداد امضا نشد و هیچی به هیچی چی اون وقت؟ ...به رئیس می گویم : "  ولخرجی نکن!" میگوید: " دخترمه...می خوام بکنم!"

 

خودمانیم ، دخترک هم آدم را نا امید نمی کند. آنقدر که هر چه برایش می گذاری قدر می داند و استفاده می کند. حقش است. دختر با جربزه ایست. از همه ی امکانات خوب استفاده میکند. آنقدر که آدم حس میکند باز هم برایش کم گذاشته و لیاقت اش بیشتر از این هاست. از مادری که منم، از پدری که اوست، از جامعه ای که او را در بر گرفته، از امکانات دست و پاشکسته ای که می شود در اختیارش گذاشت، همچنان خجالت میکشم از آوردنش به این دنیای نا آرام.

 

از مهیار پرسیدم یادت هست توی کارت تبریکی که برای تولدش فرستادی چه نوشته بودی؟ لبخند تلخی زد و گفت : دقیقن! "به دنیای نا آرام ما خوش آمدی!"

حالا این دخترک دوازده و نیم سال را در همین دنیای نا آرام گذرانده. تلخ و شیرین در کنار ما سختی کشیده و دم بر نیاورده. با شادی مان شاد شده و با غصه مان اشک ریخته. تلاش کرده و پیش رفته و خودش را ثابت کرده. و امسال سومین سالیست که پیانو می زند.

 

اولین پیانو را که خریدیم هم همینطور بی پول بودیم. شاید اگر آدم دیگری بود جای آن پیانو یک فرش می خرید. چون خانه ی ما به فرش بیشتر نیاز داشت تا به پیانو.  . اما رئیس چی؟ پولش را می دهد به پیانو و گوش به حرف من نمی کند که می گویم ولخرجی نکن.

 

خب ساعت هفت است و کارفرمایان محترم بالاخره آمدند. تا بینیم تا آخر جلسه چه پیش می آید...

 

 

 

+ کتا ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٢
comment نظرات ()