آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شايد هيچی

چی می خوام بنويسم؟

شايد هيچی.

 

۱-

دلم گرفته و همه ش ياد مشکلات هملت می افتم: آلام عشق مردود، درنگ های ديوانگی، وقاحت منصب داران و تحقير هايی که لايقان صبور از نا لايقان می بينند.

آلام عشق مردود ...آلام عشق مردود به خصوص آلام عشق مردود...

...

 

۲-

شعر تازه ندارم. دست بزرگ روزگار دهان شعر هايم رابسته. به شدت عصبی هستم. انگار منتظرم يک نفر چپ نگاهم کند و من بريزم به هم. دلم نمی خواهد اينطور باشد اما هست. فشار رويم زياد است. يک تکه از ران راستم هم چند روزيست بيشتر اعصابم را خرد می کند. انگار يک نفر از توی ان به بيرون ضربه ميزند. يک زندانی که شايد از درونم می خواهد به بيرون نقبی بزند....

 

۳-

کار زياد دارم اما حوصله ی انجامشان را ندارم. مثل زندگی که حوصله ی انجام آن را هم ندارم !

 

۴-

می گفت اميد هست. اميد هميشه هست. من گفتم به دنباله نا هم اميدی هست. دلخوش اويم!

بعد ياد شعر معروف درنا اميدی بسی اميد است ... افتادم. درنا اميدی البته بسی اميد نيست. فط يکی هست. يکی.

تلخ ميگذرم از فراز روز.

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٩
comment نظرات ()