آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آری خورشید می درخشد!

 

کلاغ های سیاه بی مهابا خبر های بد می آورند. صدای قار قار پیچیده در کوچه ها بی آنکه کسی بفهمد چه می گویند...

دلهره پایان نمی پذیرد

در یک سر گیجه مانده ایم و آبها به پیش نمی روند حتی. روزگار،نو نشده کهنه می شود و دیروز و امروز و فردا چندان فرقی با هم ندارند. اینجا جای آن تکه ی شاملوست که پیش از غرقه شدن در اشک باید حرفی گفت. اما چه حرفی؟ حرف اگر حرف من باشد  شاید تکرار کنم که

دلهره پایان نمی پذیرد...

و حرف، نفسی بر نیامده از گلوست و بغضی که نه فرو می رود نه فرا می آید و اینجا جای گفتن اش نیست. چرا که چشم ها به دهان تو بسته شده که حرفی از امید باشی. پس می گویی: آری!  خورشید می درخشد! و در دل ادامه میدهی: اما نه در سرزمین ما.

 

***

 

در سر گیجه ی یک گرداب

 مانده ایم و

 آبها

به پیش نمی روند

 

***

 

 بس که تند

می چرخد زمین

 

نو نشده

کهنه می شود

روزگار

 

 

 

***

 

 پشت سنگ بزرگی پنهان

اسمش را می گذارم

یک دلتنگی ساده

 

***

 

 

جواب تو را نمی دهم

 نه که خیال کنی قهرم...

جواب خودم راهم نداده ام از صبح

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢۱
comment نظرات ()