آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

صدای "نازی" می آید که  آواز می خواند. بهش میگویند: خروس بی محل! من البته شک دارم. فکر می کنم خروس بی محل به خروسی می گویند که نیمه شب آواز بخواند. بعد نمی دانم چرا بی درنگ یاد "با چشم ها ز حیرت این صبح نا به جای ..." می افتم...

می گویند خیلی با هوش است. ژن خاص شکست ناپذیری دارد. خود همین جای تعجب است که تا به حال زنده مانده.

کیامهر از مدرسه که تعطیل شده، دم در مدرسه خریده اش. از مادرش پنهانش کرده و گذاشته توی کیفش لای کتاب ها. همانطور توی کیف بوده تا شب و شب هم گذاشته زیر بالشش و خوابیده.انگار سه روز زیر بالش مانده اما صبح چهارم بالاخره مادرش موضوع را فهمیده و جوجه ی نیمه جانِ از هوش رفته را از زیر بالش پیدا کرده. کیا مهر گفته: مگه مرغ ها، جوجه ها رو نمی گیرن زیر پر و بالشون؟!

 

اول که دیدم اش مثل بقیه ی مرغ ها نگاهش می کردم. او هم مثل بقیه ی مرغ ها رفتار می کرد. هنوز به آواز خواندن نیافتاده بود و تاج و دمی هم نداشت که آدم بتواند تشخیص دهد که مرغ است یا خروس. کیامهر خودش انگار اسمش را گذاشته بوده:" جیکی" اما بعد که جیکی بزرگ تر شده بوده و دیگر توی کارتن توی بالکن خانه ی آنها نمی شده نگاهش داشت، آورده اینجا خانه ی خانم صاحبخانه ی شرکت ما. در واقع خانه ی مادر بزرگ خودش. مادر بزرگ اسم جیکی را به نازی تغییر داده.

 

توی باغ، می چرخید و گاه گاهی هم نوک به زمین می زد. می گفتند هر غذایی نمی خورد . هندوانه اگر شیرین نباشد نمی خورد. نان خشک نمی خورد. باید غذای خوب بهش داد.  رنگش کاملن سفید است. مثل بیشتر مرغ ها. اما اولین باری که توجه ام بهش جلب شد موقعی بود که مادر بزرگ کیامهر صدایش زد: نازی! بیا! و نازی دوید توی بغل مادر بزرگ! آنجا آرام گرفت. گردنش را شل کرد روی مچ دست مادر بزرگ و چشم هایش را بست. من ندیده بودم مرغی...ببخشید خروسی متوجه حرف آدمیزاد بشود.

 

از یکی دو روز بعد از آن روز همینجا توی حیاط خلوت شرکت شروع کرد به تمرین آواز. اول: قو! ...بعد قوقو!... بعد سینه اش را صاف کرد و مدتی تمرین قوقولی کرد...حالا هم هزار ماشا الله جمله ی قوقولی قوقو را کامل و زیبا ادا می کند.

 

 پنجشنبه دیدم صدایش نمی آید. گفتم حتمن رفته باغ. جمعه توی باغ دنبالش گشتم. نبود. از مادر بزرگ سراغش را گرفتم.سری تکان داد و ناراحت گفت که از صبح رفته گم شده. هر جا بود آواز می خواند حالا که صدایش هم نمی آید حتمن بلایی به سرش آمده. دست روی دست می زند و نگران نگاهش را می چرخاند لای بوته ها .  از این می ترسید که آنجا شغال هم پیدا می شود. یا اینکه احتمال میداد از این باغ رفته بیرون و کسی برده اش. تا بعد از ظهر هم خبری از نازی نبود. نه خودش می پلکید و نه صدای آوازش بلند می شد.

 

مادر بزرگ می گفت که نازی را نذر مرتضی کرده بوده امروز. مرتضی انگار پسر باغبان آنجاست. گفت با خودم گفتم مرتضی که آمد میدهم ببرد اش. دیگر بزرگ شده و من نمی دانم چکارش کنم. نه می توانم نگاهش دارم نه می توانم بکشم اش.

 

 اما از صبح نیست که نیست. قسمت مرتضی نبود. صبح در سکوت و بی صدای نازی ظهر شد و آفتاب ظهر توی ایوان جلوی خانه چرخید تا عصر. مرتضی  آمده بود و رفته بود که یکی از بچه ها از کناری فریاد زد که : ایناهاش...پیداش کردم. و نازی رفته بود گوشه ای در سایه خوابیده بود. شاید دوست نداشت با مرتضی برود! بعد که پیدا شد مثل بچه ای که در بازی قایم موشک سک سک اش کرده باشند. از مخفیگاه بیرون آمد. انگار یکی از اعضا خانواده شده.

 

بعد از این بود که داستان های باور نکردنی اش را مادر کیامهر تعریف کرد. جریان توی کیف بودنش را جریان زیر بالش از هوش رفتن اش را و اینکه یک بار هم از بالکن طبقه ی چهاردهم پرت شده پایین و رفته اند پایین دیده اند صحیح و سالم مشغول قدم زدن است. و بعد از این ماجرا بوده که سپرده شده به مادر بزرگ.

خلاصه اینکه دیروز هم بلای "با مرتضی رفتن" از سرش گذشت و باز با مادر برزگ کیامهر برگشته همینجا توی حیاط خلوت خودمان و  از صبح تا شب می خواند. صدایش هم زیباست. هیکلش هم کمکم ابهت خروسی پیدا کرده. من که دوستش دارم. خواه بی محل باشد یا نه!...

 

   

                                  

  

+ کتا ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٤
comment نظرات ()