آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

روز خاکستری

پنجشنبه دوم آگوست است. می شود چندم مرداد؟ (اینجا نوشته دوازدهم) ساعت دوی بعد از ظهر ست.

هنوز نهار نخورده ایم. از صبح سر کار هستم اما گیج اخبارم. نمی گذارد فکر کنم و فکر هایم را جمع و جور کنم. کار هایم مانده . کم ِ کم تا شب چهار پنج ساعت کار  شدید و بدون استراحت دارم.  قلبم هم گرفته بد جور.

بغض هم دارم بد جور. می خواستم تصویر تظاهرات ضد جنگ در تهران را آپلود کنم بگذارم اینجا. می خواستم چند تا خبر هم لینک بدهم. غیر قانونی شدن فعالیت کانون مدافعان حقوق بشر در ایران. ادامه ی اعتراضات به وضعیت زندانی های سیاسی...

حالا نت را قطع کرده ام و سعی دارم با این نوشته کمی فکر هایم را سر و سامان بدهم. چه می توانیم بکنیم؟ هیچ؟ می گویند خودتان را برسانید آمل برای همدردی با خانواده ی محمدی. راستی چند نفر می توانند بروند؟ چند نفر می روند؟

 چقدر آدم های این زمانه ی ایران تحت فشار هستند. صبح داشتم فکر میکردم خوشا آنهایی که بین سال های هزار و سیصد تا هزارو سیصد و پنجاه و شش شمسی در این کشور به دنیا آمدند و از دنیا رفتند. بعد ترش را ندیدند که چه شد. بخصوص سقوطی که بعد  از دوران اصلاحات به قعر دره داشتیم. این همه بازگشت به عقب؟ ما توی چه قرنی هستیم؟ راستی راستی کجای تاریخ هستیم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

هنوز همان روز خاکستری ِ قبلیست.

 

ساعت هشت شب است و من هنوز سر کار هستم....یه کمی پشت سرم درد گرفته. حد فاصل این گوش تا آن گوش. رئیس نیم ساعت پیش بعد از اینکه کلی به من غر زد که چرا روز های پیش تر آن همه وقت تلف کردم که به کار ها نرسم و مجبور باشم تا این ساعت پنجشنبه بنشینم اینجا، رفت. ...

نفس عمیق...

من زیاد وقت تلف کردم؟ ...نمی دانم اما می دانم که تا قبل از غر ها نه سرم درد می کرد نه اینکه احساس خستگی می کردم...

 

 

+ کتا ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢
comment نظرات ()