آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک

۱-

صبح داشتیم پیاده می آمدیم تا شرکت. پژویی جلوی در خانه ی همسایه ایستاد. یک مرد و یک زن پیاده شدند. اول چشم های گریان زن را دیدم بعد مانتو و روسری سیاهش را. بعد لباس سیاه مرد را هم دیدم. رفتند خانه ی همسایه. گفتم کسی مرده. کسی مرده انگار.

گفت کجا رفتند؟‌گفتم خانه (ش). بعد یاد مردن خود (ش) افتادیم. وصیت کرده بود جسدش را بدهند به دانشگاه برای آموزش دانشجویان پزشکی و همسرش هم جسد را داده بود. بعد گفته بودند شما تمایل دارید بعد از کالبد شکافی آنرا به شما تحویل دهیم تا خودتان در مقبره ای بگذاریدش؟ زنش گفته بود:‌ای بابا! اگه حوصله ی این کارا رو داشتیم که اصلن اهدا نمی کردیم!

رئیس گفت بیا ما هم جسد هامان را اهدا کنیم. گفتم حوصله ندارم تکه پاره ام کنند. ادامه دادم که باز اقلن اهدا ی عضو خیلی بهتر است. حاضرم در صورت مرگ مغزی اعضایم را اهدا کنم. اول موافقت کرد. بعد پرسید نمی شود شرط گذاشت؟ منظورش را نفهمیدم. گفتم چه شرطی مثلن؟‌ گفت اینکه شرط داشته باشد که آدم بتواند انتخاب کند که اعضای بدنش را به کی بدهد به کی ندهد...فکرش را بکن قلبت را درآوردند با پارتی بازی بگذارند جای قلب یکی از این گردن کلفت ها! آدم راضی نیست که !

۲-

دستور نقشه ی کار تازه را آورده اند. قبل از آنکه ما فرصت داشته باشیم برای انجام ندادن اش عذری بیاوریم.

۳-

 نفس ام سنگین شده امروز. شاید تحت تاثیر چیزی که هیچ اعتقادی به آن ندارم. ممکن است؟

دکتر (ی) می گوید سخت می گیری. از کجا فهمیده؟‌

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٩
comment نظرات ()