آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جريان ِقطعه ی آقای آی با کلاه

۱-  

 

آقای (آی با کلاه) امروز باز زنگ زد. صاحب همان باغ که پیشتر ذکرش رفته بود. همان که رئیس گفته بود هر طور هست باید بخرد و زیاده روی هم کرده بود و گفته بود حتی اگر شده دزدی هم بکند باید پولش را جور کند.

 

همانکه آن هفته رفتیم دیدیم.  شرح آن قسمت را ننوشته بودم. من از سکوت قلمستان ها نوشته بودم تنها...

 

اما حکایت آن زمین فرق داشت. نمی فهمیدم چرا رئیس آن قدر روی همان قطعه پافشاری می کند.

توی بافت ده بود. ما که رسیدیم ظهر بود. صدای اذان می آمد. چند تا خانم محلی هم داشتند آنجا ماهی سرخ می کردند. یک تشت را گذاشته بودند روی یک اجاق و یک عالمه روغن تویش ریخته بودند. و دختری که آمد آن قطعه را به ما نشان بدهد یک ماهی قزل آلای زعفرانی توی دستش مانده بود. و در واقع با ماهی زرد رنگ به این سو و آنسوی باغ اشاره میکرد که حد و حدود را نشان مان بدهد.

 

زمین تشکیل شده بود از سه قطعه که مال سه برادر بود. اسم آن قطعه ی مورد نظر را می گذاریم قطعه پشتی. اسم قطعه ی دوم را میگذاریم قطعه پیشی و اسم قطعه ی سوم را می گذاریم قطعه بالایی.

ما رفته بودیم قطعه پشتی را ببینیم. دختر هم همان جا را نشانمان داد. تاکید داشت که قطعه ی پیشی مال پدرش است و نمی فروشد. بعد چندتا آقا آمدند که ما را بردند به قطعه ی بالایی و سعی داشتند آن را بهمان قالب کنند. تاکید داشتند که قطعه پشتی، راه ماشین رو ندارد. و آنها حاضر نیستند  این دیگر قطعه ها را طوری ساماندهی کنند که برای قطعه ی برادرشان راه ماشین رو فراهم شود. در واقع می خواستند جلوی فروش قطعه پشتی سنگ بیاندازند و خوب هم که انداختند.

 

یک درخت گردو با تنه ای خیلی خیلی عریض که فکر کنم دو نفر اگر روبروی هم بایستند و دست به دست هم بدهند بتوانند دایره ی تنه را تداعی کنند آنجا هست که برادران می گفتند  اگر قطعه پشتی راه ِ ماشین رو  بخواهد،  باید این درخت را قطع کند! درختی به این کهنسالی آن هم درخت گردو که جزء سرمایه های ملی به شمار می رود را... نه آقا! ما از خیرش گذشتیم اما...

 

من نمی دانم این چه برادری ای است؟ خجالت می کشم از اینکه انسان باشم هنوز. جریان مال دنیا و منفعت طلبی چیست؟ 

 

دلیل اصرار رئیس بر خرید قطعه پشتیی این بود که فروشنده، همین آقای(آی با کلاه) که امروز دوباره زنگ زد، یک دختر بیمار دارد. پول فروش زمین را برای مداوای دخترش می خواهد. و غم انگیز اینجاست که عمو های این دختر برای فروختن زمین خودشان سنگ جلوی پای برادر ِ درمانده شان می اندازند.

 

من نمی دانم این چه برادری ای است ؟ خجالت می کشم از اینکه انسان باشم هنوز....

......................................................................

۲- نگران حمله نظامی بعد از تحریم....

      

 

+ کتا ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۸
comment نظرات ()