آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
نمی دانم چرا بعضی روزها آدم ِ درون ام ساکت ِ ساکت است.
می رود یک گوشه ی دنج توی دلم پیدا می کند و آرام همانجا می نشيند.
هر چند وقت یک بار که بی سر و صدا می روم احوالش را بپرسم می بینم حواسش به من نیست. خواب نيست اما بيدار هم نيست. نگاهش ابهتی دارد که می فهمم جايی ميان خواب و يبداری هم نيست ....
من هم مزاحم اش نمی شوم. پاورچین پاورچین بر می گردم و مشغول کارم می شوم.
هر وقت دلش برای من تنگ شد خودش می آید سر صحبت را باز می کند...