آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

..نرم و آهسته...

 

نمی دانم چرا بعضی  روزها آدم ِ درون ام ساکت ِ ساکت است.

 

می رود یک گوشه ی دنج توی دلم پیدا می کند و آرام همانجا می نشيند.

 

هر چند وقت یک بار که بی سر و صدا می روم احوالش را بپرسم می بینم حواسش به من نیست. خواب نيست اما بيدار هم نيست. نگاهش ابهتی دارد که می فهمم جايی ميان خواب و يبداری هم نيست ....

 

 من هم مزاحم اش نمی شوم. پاورچین پاورچین بر می گردم و مشغول کارم می شوم.

هر وقت دلش برای من تنگ شد خودش می آید سر صحبت را باز می کند...

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٧
comment نظرات ()