آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از صفر تا هفت

ازون روزای گرمه...

از صبح طپش قلب دارم. از صد که می رود بالا صدايش را می شنوم. و همان موقع که داشتم کيسه ی قرص های مادر را جمع می کردم صدايش را شنيدم که داشت با تيک تاک ساعت ديواری حرف ميزد. بعد گوش دادم به بقيه ی صدا ها که نديده اش بگيرم. ماشين های عبوری ِ هميشگی ِخيابان نوزدهم. صدای جوشيدن کتری روی شعله ی ملايم و صدای يخچال در پس زمينه ی هياهوی هميشگی شهر... چه پر حرف بود قلبم. آن موقع ساعت نه بود. مانده بودم تيک تاک ساعت بلند تر می گويد با قلب من... يک نگاه هم به بيرون پنجره انداختم. آن بالا بالا های دامنه ی جنوبی البرز هنوز دوتا تکه برف مانده. انگار که کسی با مرکب سفيد کج کج نوشته باشد « مر مر » گفتم امروز چندم مرداد است؟‌ چهارم؟ فرخ می گفت پدرش می گفته سال هايی که بارندگی خوب و هوا کمی خنک تر باشد اين «مرمر»‌تا شهريور هم می ماند. بعد با خودم گفتم که امسال خيلی دوام بياورد تا يک هفته ی ديگر است. نگاه از پنجره گرفتم و بلند شدم کيسه ی بقيه ی دارو ها را بگذارم توی کشو و درش را قفل کنم که مادر پيدايشان نکند.اين هم کار جديدمان. قرص ها نبايد در دسترس باشند. چون می رود اولن مخفی شان می کند و دومن اينکه بی حساب و کتاب می خورد. قلبم ادامه ی حرف هايش را با تيک تاک ساعت بلند تر گفت که دور که می شديم بشنود.

از خانه که بيرون نيامده بوديم هنوز رئيس گفت يه پروپانولول بخور. نخوردم. از آخرين پله های اين ساختمان قديمی هم که بالا می آمدم قلبم با نشاط خاصی بالا و پائين می پريد. الان هم که ساعت يک ربع به يازده است همچنان می کوبد. هزار ماشا الله رسيده به صد و بيست و پنج. 

...

تلفن بود. از بانک که خانم رئيس بانک گفت دو تا چک داريم حدود سيصد تومن بدون موجودی... دارم فکر می کنم کجا اشتباه شده وباز ديگه چرا ؟ رئيس رفته داروخانه قرص بخرد. ديشب  تا صبح نخوابيد. اول سر درد شديد داشت که ديگر موقع سر درد ها بی دريغ و مثل نقل و نبات قرص می خورد. بعد فکر کنم همين قرص ها گوارشش را ريخته به هم که حال تهوع و دل پيچه گرفته.


۱- خسته و خسته ام. کار فرمای آخری سر قيمت زيادی چانه می زند. تخفيف ندهی کار ممکن است از دست برود. تخفيف بدهی انجامش به صرفه نيست. مانده ايم چه کنيم.

۲-چه نوشتم؟ چه قدر نوشتم؟ قلبم اما انگار آرام تر شده.

۳-توی فکر بچگی ها هستم. شايد شروع کنم از اولين روز هايی که به ياد می آورم يا شنيده ام را بنويسم:

راستش اينکه می گويند سوم دی بوده! اما شناسنامه ی من را برای اينکه تولد خواهر بزرگ ترم هم اول دی بوده، خوششان آمده که اول دی بگيرند. بنا بر اين من در سه شنبه روزی که سوم دی بوده در بيمارستان ميثاقيه تهران به دنيا آمده ام. پدر و مادرم قبل از من يک پسر و دودختر ديگر داشتند. و من فرزند چهارم آنها بودم. با فرزند سوم خانواده نه سال اختلاف سن دارم و همين فاصله باعث شد ...

اينطوری خوبه شروع بشه؟

۴- صبح از احوال يحيی پرسيدم. رئيس گفت رفته دهشان دفتر چه ی بيمه اش را بياورد. هنوز عکس از مغزش نگرفته.

۵- يک حرف خوب اينکه ديشب برای بار نمیدانم چندم فيلم دونده امير نادری را ديديم. هر چند بار ديگر هم ببينم باز هم می توانم آخرش گريه کنم.

۶- شمردم.حالا که آرام شده هنوز صد تا می زند.

۷-...

+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٤
comment نظرات ()