آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بیا به حال بشر های های گریه کنیم

 

صفحه ی آخر ِ اولین شماره ی مجله ی آدینه چاپ شده بود

خوب یادم هست. و من آنقدر خواندم اش تا حفظ شدم....

هر بار باز آتش جنگی در میگیرد هنوز که هنوز است خواه نا خواه میآید سراغم...

تا آخر عمر چند بار چند بار چند بار دیگر؟...

:

 

بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!

***

تو، کودکانت را بر سینه می فشاری گرم،

و همسرت را چون کولیان خانه به دوش،

میان آتش و خون می کشانی از دنبال،

و پیش پای تو از انفجارهای مهیب

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

و شهرها همه در دود و شعله خواهد سوخت

و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت

و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد

***

خیال نیست، عزیزم!

صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر

و برق اسلحه خورشید را خجل کرده است

چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟

چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟

صدای ضجه ی خونین کودک (عدنی) ،

و بانگ مرتعش مادر ویتنامی است 

که در عزای عزیزان خویش می گریند

و چند روز دگر نیز نوبت من و توست

که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم

و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم

و با به کوه

به جنگل

به غار، بگریزیم

***

پدر، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت

که دیدگان تو تاریک و راه باریک است

تو یک قدم نتوانی به اختیار گذاشت

تو یک وجب نتوانی به اختیار گذشت

که سیل آهن در راه ها خروشان است

***

تو، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب،

به روزگار جوانی، به کوه و دره و دشت

تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ!

کنون کنار خیابان در انتظار بسوز

درون آتش بغضی که در گلو داری

کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن

حریم موی سپید تو را که دارد پاس؟

کسی که دست تو را یک قدم بگیرد نیست

و من - که می دوم اندر پی تو - خوشحالم

که دیدگان تو، در شهر بی ترحم ما

به روی مردم نامهربان نمی افتد

***

پدر! به خانه بیا با ملال خویش بساز

اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته است

چه غم که گوش تو و پیچ رادیو باز است:

(هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر) امروز

به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند

و چند دهکده ی دوست را، هواپیما

به جای خانه دشمن گلوله باران کرد...!

***

چه جای گریه، که کشتار بی دریغ حریف

برای خاطر صلح است و حفظ آزادی

و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند

غنیمتی است! که دنیا بهشت خواهد شد

***

پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما

غم بزرگ تری می کند هلاک مرا:

بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم

که ناله می چکد از برق تازیانه در او

به خانه های خراب،

به کومه های خموش،

به دشت های به آتش کشیده ی متروک

که سوخت یک جا برگ و گل و جوانه در او

به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد

لهیب شعله ی سرخ

به چار سوی افق می کشد زبانه در او

به چشم های گرسنه

به دست های دراز

به نعش کودک دهقان، میان شالی زار

به زندگی، که فرو مرده جاودانه در او

***

بیا به حال بشر های های گریه کنیم

که با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی، کجا تواند ماند؟

چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

- به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.

 

 

 

فریدون مشیری

 

 

+ کتا ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳
comment نظرات ()