آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

دکتر(ی) دیروز به اصرار رئیس  آمده بود اینجا یحیی را ببیند. یکی دو ماه پیش هم یکبار آمده بود و دیده بودش. دارو های اعصابش را قطع کرده بود و گفته بود هیچی ش نیست. گفته بود همه ی دارو هایت را بریز دور. هرچه باشد عوارض همین دارو هاست. و یحیی خوشحال شده بود. لابد خوشحال شده بود.

 

اما سر درد هایش خوب نشده بود. لرزش دستش هم خوب نشده بود. که باز رفته بود پیش همان دکتر قبلی که آن دارو یی که نمی دانم چیست را داده بود بهش. همان دارو که دکتر (ی) وقتی دید گفت این فیل را هم از پا در می آورد. ترکیباتش مشابه قرص های انرژی زا است. این ها مدتی سر حالش می آورد و بعد به همین دارو ها معتاد می شود. برای همین بود که دیروز دوباره آمد ببیندش.

 

یحیی کوتاه قد و خجالتی است. کمی تپل است و ابرو های به هم پیوسته دارد. جوان و شاد است. مو های سیاه دارد و صدای زیر. همیشه می خندد و سر به زیر سلام می کند. از معدود کارگرانی ست که از ابتدای تخریب آمده و چون فعال و دقیق بوده در مراحل بعد هم نگاهش داشته ایم. خیلی وقت ها سرکارگر است. در کارگاه ِما، کارگر های معمولی کلاه زرد بر سر دارند و سر کارگر ها کلاه قرمز و به یحیی چه غروری دست می دهد وقتی کلاه قرمز بر سر می گذارد. دیپلمه است. اما در دهشان بیکار بوده آمده شهر. توی دهشان اما یک دختر عقد کرده دارد. توی همین ماه عروسی خلیل است و همه ی کارگر ها دعوت دارند. توی دل یحیی هم قند آب شده که چند وقت دیگر هم عروسی خودش است لابد. دلش را می گذارد توی ده و خودش می آید اینجا کارگری. کم حرف و مظلوم است.

امروز دو بار زنگ زد. صدایش مریض احوال شده. رئیس که آمد گفتم ببیند چکار داشته. 

 

اینبار که دکتر (ی) دیدش مثل بار قبل خوش بین نبود. حالا دل من و رئیس هم به شور افتاده. قرار است فردا ببردش سی تی اسکن. دکتر (ی) گفته علائم اش به تومور می خورد. سردردها ی روز به روز شدید شونده اش و لرزش دست هایش. می گوید تومورش باید رشد کرده باشد. من می گویم از کجا آخر این همه مطمئن است؟ سی تی اسکن نکرده که. دکتر (ی) خودش معتقد است خیلی چیز ها را می فهمد. اما کاش اشتباه کرده باشد...

yaya

 

+ کتا ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱
comment نظرات ()