آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

امروز شجاع شده ام.

مثل کودکی که  مدت ها از تاريکی ترسيده باشد اما يک شب تصميم بگيرد برود تا ته حياط به ديدار ديو تاريکی ها.

 بی چراغی در را گشوده ام و نگاهم به تاريکی های ته باغچه است. به سايه های روی ديوار و شکل های عجيب و غريبشان. به اينکه سايه ی خودم بر ديوار چه شکلی خواهد شد...

 

 


...جريان بستن کامنتينگ، اين پست ِ اين وبلاگ بود. من ترجيح دادم گوش هايم را ببندم. که صدا های نا هنجار را نشنوم. شما باشيد چکار می کنيد؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱
comment نظرات ()