آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

دیروز رفته بودیم زرین دشت. جای قشنگی ست . به پدرم گفتم انگار تکه ای زمرد میان دو کوه. رئیس حق داشت بگوید "به هر قیمتی"شده باید یک تکه آنجا بخریم. یک ثانیه آرامش آن صحرا به صد سال زندگی در شهر می ارزد. کاش بشود.

 

اینکه کامنتینگ این وبلاگ هم کارش به تائیدیه کشید خیلی غم انگیز است. شاید هم بگذرد و پایدار نباشد.

 

گاهی خودم عقب تر از کالبدم می مانم. امروز از آن روز هاست. میان آن قلمستان ها مانده ام. در سکوت شرجی کنار  رودی آرام ...

نباید گذاشت بعضی ثانیه ها بگذرند. من مطمئنم که می شود.   

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳۱
comment نظرات ()