آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آش همین آش و کاسه همین کاسه!

 

خط ها خراب اند. امروز یک ساعت است دارم با سیستم کلنجار می روم که وصل شود و وصل نمی شود. وصل نشود به درک! همین جا می نویسم. توی مایکروسافت ورد!

 

یکی اینکه یادم بماند که حق همیشه با من نیست. این را بارها و بارها بنویسم که مطمئن شوم موقعی که باید به یادش بیاورم از یادم نمی رود: حق همیشه با من نیست. حق همیشه با من نیست.حق همیشه با من نیست...خوب یادم ماند؟

 

اما دوم اینکه یادم بماند گاهی هم حق با من است! به شرطی که تاب شنیدن نظر مخالف را داشته باشم. که این روز ها ندارم اش. خوب من را نمی فهمی؟ نفهم! لازم است بخواهی به من بقبولانی که گفته ی من اشتباه است؟

 

 و یادم بماند که سطح شعور و فکر آدم های مختلف متفاوت است. از یک آدم خنگ چه توقعی دارم که آنچه در ذهن من گذشته را بفهمد و انتقاد نکند؟ یک نفر من را از درون هشدار می دهد که این حرف خود پسندی است. اما از بس تواضع خرج کردم، تمام شد. بگذار کمی هم طرفداری از موضع خودم بکنم. چیه هی حق با شماست حق باشماست؟ که من شما را درک می کنم. بله البته من درک می کنم که شما چقدر خنگ هستید آقا. و به همین خنگی که هستید مجبورم احترام بگذارم و از گفته ی شما رنجیده هم نشوم و متاسف باشم از این بابت و متاسف باشم که در میهن عزیزم تعداد آدم های خنگ و خنگ تر از شما بسیار زیاد است. وگرنه آش ما لابد کمی ماکول تر از این بود که الان داریم تناول می کنیم و کاسه ی ما لابد کمی با سلیقه تر انتخاب شده بود.   

 

برم دوباره سعی کنم ببینم وصل میشه یا نه....

 

یک چیز دیگه که دیگه وقتش شده با خودم در میون بذارم اش در باره ی اراده بود. اراده ای که قبلن فکر می کردم دارم اش اما الان روز به روز نا امید تر میشم ازش.

 

خط ها همچنان خراب اند. ارتباطم با دنیا قطع است. توی پرشین بلاگ هم وارد نمی شود. توی مسنجر هم وارد نمی شود. مثل زندان است اینجا. مثل زندان است. سرت را باید به همین چهار دیوار خاکستری و عبور گاه به گاه سوسک ها گرم کنی.

 

+ کتا ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٧
comment نظرات ()