آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

اینجا یعنی یک حرف خوب!

پشت سرم هر چه هست باشد. مانده باشد. درمانده باشد. من الان اینجا هستم. و اینجا یعنی یک حرف خوب. یک دوست آرام. که دست هایم را می گیرد. من را می نشاند رو بروی خودش و در چشم هایم لبخند می زند.

صبح داشتم فکر میکردم :

هیچکس

آن کسی که دیده می شود نیست

حتی او که درون آیینه است

...

زندگی سخت شده. سخت. زیر فشار زیادی هستم. هستیم. شاید اگر تنها بودم تحمل اش راحت تر بود . اما الان باید تمام نیروی ام را جمع کنم که سنگ های توی کوله پشتی دخترک را و وزنه های توی فرغون رئیس را هم بردارم که سبک تر باشند. چاره ندارم. چاره ندارم. چاره ندارم.

ننه من غریبم در نمی آورم جز اینجا جایی یا کسی را برای گفتن ندارم. چرا البته وُرد ِ عزیز هم هست اما او به اندازه ی وبلاگ شعور ندارد. خب شعور هم مهم است. آدم حس میکند گوش هایش کر است مثل مادرم. مثل دیوار.

آن خانه زندگی را بر انسان سخت میکند. این را میدانستم. برای همین آن همه ناراحت بودم قبل از اسباب کشی. اما آن موقع در جریان واقعی امور نبودم. انگار کسی که تا جایی میانه ی ساق پا در رودخانه ای ایستاده باشد و خواسته باشد جریان آب را تخمین بزند. نمی شود که. می شود؟‌ آب ِ کناره های رود نمی بَرَدَت و تو آرام آرام به درون می روی. اما جریان وسط رود چیز دیگریست. و الان من میانه ی رودم. میانه ی رود.

دیوانه نشده ام هنوز

 اما لازم است

 با خودم کمی حرف بزنم

***

چند قطره؟‌...

تو میگویی چند قطره اشک 

توی چشم هایم جمع شده حالا؟

بیا شرط ببیندیم

بعد من چشم هایم را می بندم

***

چی شده؟...نه بابا چیزی نیست. یه کمی تحمل یه کمی صبر...بچه که بودم و چای صبح زبانم را می سوزاند مادرم می گفت: یه صبر و یه فوت. حالا هم یه صبر و یه فوت همه چیز را حل می کند. اما کاش دست هایم پر توان تر بود.

 ***

بازم بگم؟

رئیس میگه توی اون خونه نمی تونه زندگی کنه. میگه فقط به خاطر تو موندم اونجا. میگه انگار این است که دخترمان را داشته باشیم توی دیوانه خانه بزرگ کنیم. بعد خودش میگه اینا بدون ما بچاره میشن که. بابات سکته میکنه دوروزه می افته.

بعد من میگم تازه همه ی دیوونه های این دیوونه خونه حالا حالشون خوب شده. خوب خوب

دیشب برادرم با رئیس دعواش شد. و زندگی سخت تر شد. سخت تر. چقدر این کلماتی که تکرار می شوند خوب اند. خوب. هی هی هی هی

***

نمی شه فهمید جریان چیه. باید عمری که من گذراندم را گذراند تا فهمید.

***

تو میگویی چند قطره؟

...

.

.

+ کتا ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٥
comment نظرات ()