آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امروز یک حس کرختی دارم. اما دارم فکر می کنم چه لزومی دارد نوشتن اش؟ یاد این افتادم که دوستی داشتم که  گفته بود همه ی همه ی همه ات را بنویس.

 

 الان دیگر نمی خوانَد ام. امامن همچنان می نویسم. اینرسی نوشتن است شاید! یا مثل دونده ای که با سرعت دویده باشد تا لب یک پرتگاه و بعد نتوانسته باشد به موقع ترمز کند... من همان دونده ام شاید. او که با سر، درون دره هم می دود. عمیق تر باد این دره. عمیق تر باد چون هیچ دوست ندارم بفهمم آخرش کجاست...

 

 

حس امروزم مانند اینست که داروی آرام بخش استفاده کرده باشم. یک چیزی بود امیر نوشته بود توی وبلاگش یادم نیست نوشته ی خودش بود یا سید علی صالحی یک چیزی توی این مایه ها که چیزی مثل الکل در هواست... امروز آن را می فهمم. شاید هم آغاز یک حمله ی میگرنی باشد که خفیف تر شده. آن موقع چشم هایم کرخت می شدند. الان هم همان طور است اما یک لکه ی سیاه هم توی چشمم پیدا می شد که هنوز پیدا نشده. آن لکه که بیاید می فهمم که چند ساعتی باید از زندگی مرخصی بگیرم. سر درد بکشم و چشم هایم را ببندم شاید خوابم ببرد و شاید جایی میانه ی خواب و بیداری....

 

+ کتا ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٤
comment نظرات ()