آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱-

حالا سردم است. بار اولی نبود که می رفتم به آن کوهستان. جاده ها، کوره راه ها، ايستگاه ها و همه  آدميانش، حتی فصولش را می شناختم. اما نمی دانم چرا...

ببين! ...ديشب زمستان بود و من باز بی لباس مناسب توی يک رويا جامانده ام...

( و چه کسی می داند که تنها جامانده در یک رویا بی لبلس مناسب یعنی چه... )

***

 

۲-

(پارسال دوست امسال آشنا)

من می گويم:

      - سلام آشنای پارسال!

تو می گويی:

      - الان يک سال بعد همين موقع است.

( پارسال: دوست

امسال: آشنا 

 سال بعد همین موقع: ؟ )

***

 

۳-

آخر صبحانه با عجله ساعت ديواری را نگاه می کند و می گويد:

      - خب، من رفتم...

ساعت مچی ام و بعد ساعت ديواری را نگاه می کنم و می گويم:

      - باشه! ...البته اين ساعت ۵ دقيقه جلوست

      -بر می گردم ماشينو می ذارم ميرم کارگاه

      -باشه ! ...البته اين ساعت ۵ دقيقه جلوست

      - تو هم مستقيم برو شرکت

      - باشه!... البته اين ساعت ۵ دقيقه جلوست...

 ................................................................................

( چرا کسی نفهمید که صدایم شنیده نمی شد؟ چرا کسی نفهمید که آن ۵ دقیقه مهم بود؟ )

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۱
comment نظرات ()