آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

بچه  که بودم، با خودم فکرکرده بودم که کاش موقع مرگ، یک دوره عذاب زیادی کشیده باشم !

 

الان با خودم می گویم:" چه فکر وحشتناکی!"

 

اما آن موقع توجیه این فکر برام این بود که بعد از کشیدن یک دوره عذاب ، درد و یا بیماری سخت،  راحت می شود از دنیا دل کند. با حرارت برای بقیه سعی می کردم  تو ضیح بدهم که فقط در این صورت است که ممکن است مرگ ِ لذت باری داشته باشیم:" رها شدن از درد." درست مثل موقعی که در یک حمله ی میگرنی شدید، آدم خوابش ببرد.

 

 امروز که به آن روز ها  فکر می کنم می بینم  این نشان می دهد که آن موقع چقدر زندگی را دوست می داشته ام که بی دلیل حاضر به دل کندن از زندگی نبوده ام!

 

خوب می دانیم که هر آدم بزرگی چقدر دوست دارد که مرگش آنی باشد. بی کشیدن رنج و عذاب اضافه....

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٠
comment نظرات ()