آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک اینکه:
بعضی روز ها در ِ جعبه ی فکر هایم سفت می شود. مثل در شیشه های مربایی که آدم اولش با کلی شور و شوق و اشتها تصور می کند که الان روی نان می گذارد و بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن، از اشتها ی صبحانه خوردن هم می افتد.
(...یادم باشد که این تکه ادامه دارد! )
دواینکه:
یکی دو روز پیش داشتم از حال مادرم غصه می خوردم. نگاهش می کردم و او را با دوران های پیش توی ذهنم مقایسه می کردم. دخترک کنارم بود که انگار یک تکه از فکر هایم از توی سرم پریده بود بیرون و گفتم:
- نمی دانی چه رنجی دارد اینکه ببینی مادرت عقلش را هر روز بیشتر از روز پیش از دست میدهد...
دخترک جواب داد:
- نه ! هیچوقت این رنج را نمی برم. چون مادر من از اولش هم عقل نداشت!!!