آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

اول اينکه چند روز دسترسی به نت نداشتم و اين مثل روز روشنه که آدم معتادی مثل من امروز رسيده و نرسيده اومده سر منقل پرشين بلاگ بدون اينکه فکر کنه که چی می خواد بنويسه.خلاصه اينکه خامی نوشته ای که قرار است نوشته شود بدون اينکه بداند چيست را از پيش ببخشيد.  

دوم اينکه نه! صاحب دفتر چه هنوز پيدا نشده. شايد قرار بر اين باشد که  در  راز اين دفتر بمانم....

سوم اينکه : «وای چقدر هوا گرمه!». چه کسی درجه ی واقعی هوا را می داند ؟ چون فکر کنم  از چهل و دو به بالا يک جور شرايط بحرانی به حساب می آید و شرايط خاص بايد اعلام شود. يکی از آشنا ها می گفت ديروز توی سايه رو با دما سنج اندازه گرفته ن و چهل و شش بوده. من نمی دانم ملاک اعلام درجه ی گرمی هوا چيه؟ فکر کنم بين پنج تا ايستگاه هواشناسی که در تهران داريم ميانگين اعلام ميشه.

چهارم اينکه اميدوارم ايتاليا به سرنوشت برزيل و آرژانتين و پرتغال و غيره دچار نشه....

پنجم اينکه سرم خيلی شلوغه. يک کار تازه داريم که بايد فاز يکش رو توی اين يکی دو روزه تموم کنم. بايد مواظب باشم که توی نقشه های اجرايی کار قبلی هم مشکلی باقی نمونده باشه.

از اينکه  بعضی اشکالات از زير دست آدم فرار ميکنندخيلی می ترسم .  درسته که حس جالبیه اما خطر ناکه.

بچه که بوديم وقتی چند سری از بچه ها فاميل جمع می شديم يک جا مثلن ميهمانی ای چيزی بود، يک بازی ای می کرديم به اسم : «کو..کو..؟ ...کجايی؟!» نمی دانم بلد هستيد يانه؟‌ چشم های يک نفر بسته ميشد و بايد با چشم بسته دنبال بقيه می گشت. من و چک کردن نقشه ها هم الان انگار همين بازی را داريم می کنيم. من دارم کور کورانه دنبال اشکالات نقشه ها می گردم و آنها بازيگوشانه ممکن است به جا هايی غير قابل دسترس من فرار کرده باشند....

اگر خودم می خواستم برای کسی که اين پست را نوشته کامنت بنويسم می نوشتم : انگار گرما کار خودش را کرده! ... اما شما لطف داشته باشيد و اين را ننويسيد.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۸
comment نظرات ()