آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يادگاری از يک ناشناس

 

می خواستيم با عجله سوار ماشين بشويم که چشمم افتاد به يک تقويم و يک

دفترچه تلفن جيبی که افتاده بودند کنار جدول. دوثانيه نگاهش کردم. ثانيه ی اول گفتم طفلکی! ‌ثانيه ی دوم گفتم برش دارم!‌ ..و برش داشتم.

رئيس از توی ماشين پرسيد:

      -چکار ميکنی؟

      - يه نفر دفتر چه تلفنشو انداخته....

و فکر کردم بروم بدهم به کتابفروشی ای که از آن بيرون آمدم ... شايد طرف برگردد دنبالش.

رئيس گفت:

      - زود سوار شو! ...دير شد!

و دفتر چه به دست سوار شدم.

***

از اين دفتر چه کوچولو ها بود که آکاردئونی باز ميشوند. و ريز ريز ريز تويش شماره تلفن نوشته بود. : 

امرايی -هوشنگ آقا

امانتی- آقا حميد

امرايی -حجت

اکبری راد- حاج محمود....

و صفحه های بعد و صفحه های بعد...

بد خط هم نبود. اما دفتر چه قديمی بود. هی شماره ها را نوشته بود و خط زده بود و جديدشان را نوشته بود. توی دفتر چه داشتم گم می شدم که رئيس گفت:

      - اونطرفشو ببين. اينا معمولن اسم و مشخصات داره. شب تلفن کن بهش بگو دفتر چه شو پيدا کردی. حالام انقد تو شماره های مردم فضولی نکن!

اون طرفشو نگاه کردم راست ميگفت. دفتر چه مال نور محمد صارمی بود. آدرسش اما بزرگراه اشرفی اصفهانی...پونک...خيلی دور بود اما پنج تا شماره تلفن توی اون صفحه نوشته بود که حتمن صاحب دفتر چه رو توی يکی از اون شماره ها می شد پيدا کرد.

فکرکردم بايد مال پير مردی باشد. ببين چه تاريخی را جمع کرده توی اين دفتر. با چه حوصله ای. کار جوان ها نيست. لابد از تاکسی پياده می شده که افتاده... راستی از پونک آمده بوده يوسف آباد چکار؟ ....

ورق زدم تا صفحه ی آخر. گفتم:

      - چه آدم منظمی! نگاه کن...توی صفحه ی آخر يه جدول کشيده اسم ها رو به ترتيب نوشته:

۱-م- آق قلعه:‌...قطعه ۲۳- رديف ۱۲۳ - شماره ۱۴

۲-حسين مرادی: قطعه ۲- دريف ۴۹- شماره ۳۲  

۳- زهرا...: قطعه ۸۰- رديف ۲۱- شماره ۵۶

....

امده بود تا شماره چهارده :

۱۴- پدر : قطعه ۴۸- دريف ۴۷- شماره ۴

و بعد از پدر هم دو رديف ديگر نوشته بود و کاغذ تمام شده بود

پشت اين ورقه شماره تلفن بيمارستان کسری بود. و توی ليست شماره ها هم شماره های زيادی از دکتر ها و آزمايشگاه ها...

رئيس گفت ولش کن ديگه. زنگ می زنی بهش.

***

صبح اولين شماره را گرفتم:

      - الو سلام. ببخشيد آقای صارمی؟

مرد بی حوصله ای جواب داد:

      - نخير اشتباه !

شماره ی دوم را گرفتم:

دوازده تا بوق زد و هيچکس بر نداشت.

دوباره گرفتم. فايده نداشت

 در شماره ی سوم و چهارم بعد از گرفتن پنج شماره، نواری می گفت که اين شماره مسدود می باشد.

شماره پنجم هم جواب نداد.

رفتم دنبال اسم های صارمی های توی دفتر چه:

صارمی- حاج حسن (بروجرد)

صارمی-دايی کرم (ايضا)

...

برگشتم صفحه ی اول. يک شماره با خودکار قرمز و با عجله اضافه شده بود. نو تر از بقيه ی شماره ها به نظر می آمد. هر چند که اين هفت رقمی بود و بايد شماره ی اول را تکراری می گرفتم: شماره هارا گرفتم: خانمی برداشت:

      - بله؟

      - سلام- ببخشيد..منزل آقای حسين آران؟

      - بله؟‌بفر مائيد

      - شما کسی به نام آقای نور محمد صارمی می شناسين؟‌

      - بله! بفر مائين چطور مگه؟

      - دفتر چه ی تلفن ايشون کنار خيابون افتاده بود. من پیداش کردم. گفتم شايد لازم اش داشته باشن. شما می تونين بهشون اطلاع بدين؟

      - البته از آشنا های خواهر من هستند. بايد با خواهرم تماس بگيرم. شما يه شماره تلفن به من بدين بگم باهاتون تماس بگيرن.

شماره ی محل کارم را دادم. گفتم از ده صبح تا پنج- پنج و نيم اينجا هستم.

تشکر کرد و گوشی را گذاشتم.

بعد که گوشی را گذاشتم توی جيب تقويمش اين را هم پيدا کردم:

 

+ کتا ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۳
comment نظرات ()