آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

 

بعضی از روز ها آنقدر بدون اعتماد به نفسم که انگار عدم اعتماد به نفس طناب محکمی می شود و دست و پایم را می بندد.

 

مثل اینکه پشت میز های دبستان نشسته باشم و معلم دیکته بخواند و من سر یک کلمه مانده باشم. هی بنویسم و هی پاک کنم و معلم و دیگر بچه ها چندین خط از من جلو زده باشند و من سر همان کلمه با چشم های پر اشک مانده باشم...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٠
comment نظرات ()