آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امروز جمعه س. مادر دو روز ديگه بر ميگردن. خانه خاک آلود است. کلی کار دارم اما مثل آلاکازو شده ها می نشينم پای نت و بلند نمی شوم. آخه اين چه کاری است؟

ببين عزيزم:

۱- ساعت يازده شده. پس بايد بلند شوی فکر نهار باشی. بله نهار را بايد آماده کرد وگرنه عده ای گرسنه می مانند.

۲- خانه نظافت می خواهد.

۳- اتاق مادر را بايد تخليه کنی. اتاق خودت را تميز کنی و دخترت را به آن اتاق منتقل کنی.

۴- نقشه های ساختمان دست کسی را جز تو بلد نيستند ببوسند. هرچه زود تر بايد چک شوند و تمام شوند و بروند پلات گرفته شوند. چه قدر می خواهی طولش بدهی؟

۵- برای گذراندن اوقات باقی مانده ات دو تا کتاب هم خريده ای که بهتر است به جای وبگردی آنها را بخوانی.

۶- احساس شاعرانه نداری که نداشته باش! اين به کسی مربوط نيست. هر وقت شعرت آمد می نويسی. فکر می کنم خود الهه ی شعر هم جای تو بود با اين همه مشغوليت فکری ، شغل ديگری برای خودش دست و پا می کرد.

۷- امروز يکی دو ساعت وقت هم بايد برای خداحافظی از نويد بگذاری. يادت نرود. او صبح فردا می رود اطريش.

۸- من آخر شب بر می گردم و کار هايی را که گفتم انجام بده را چک می کنم. وای به حالت اگر از اين لحظه به بعد وقت تلف کنی.

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۱
comment نظرات ()