آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
۱-
ديشب نوشتم طرفدار برزيلم اما در طول بازی قلبم برای غنا می طپيد. باور نمی کنيد چه حرصی سر گل های دوم و سومش خوردم...
آخر شب هم طبق معمول ِ خودم طرفدار اسپانيا بودم.
دخترک ميگه بقيه شو لازم نيست بگی چون تو هميشه طرفدار بازنده هايی.
۲-
صبح توی راه تا شرکت فکرم هزار جا رفته بود. انگار شصت تا موضوع همزمان فکرم را مشغول کرده بودند. مثل اينکه سر يک تقاطع شلوغ ، ايستاده باشی و فکرت مثل آب، نه!مثل سيل که توی همه ی کوچه ها می رود يا مثل خون که توی همه ی رگ ها جاری می شود ، توی همه ی راه های آن تقاطع شلوغ رفته باشد و باز هر راه بعد از مدتی چند شاخه شده باشد. ...
سر فصل ها برجسته بودند و شرح زيرشان البته نا خوانا! اما جمله های آخرشان باز خوانده ميشد:
سرفصل: غير قابل تحمل ......آخر اين راه به اين نتيجه رسيدم که رفت توی يادم بماند که
سرفصل: حق تقدم عبور از روی خط کشی.........آخرش اين بود که: من هميشه يک عابر پياده هستم.
سر فصل:آلزايمر........(اين يکی طول و تفصيل زيادی داشت اما)......آخر ش قبول واقعيت بود.
سر فصل آشفتگی ذهن......آخرش ؟
...
۳-
بالاخره ورق های آهنی تموم شد. حالا بايد برم سراغ نبشی ها.
۴-
فريبا کامنت خيلی قشنگی نوشته که دوست دارم بهش فکر کنم:
|
فريبا |
چهارشنبه 7/4/1385 - 8:41 |
|
اين کامنت و تقديم ميکنم به آقا يا خانم وروجک كامنتدوني پست قبل : | |